سوال: کاملا درست است. همين نحوه نگرش به تئورى و وظايف نظرى کمونيسم کارگرى خودگواه يک جدائى فکرى جدى از چپ غيرکارگرى تاکنونى است. منتها ممکن است گفته شود که اين بحث را تازه امروز ميتوان کرد، يعنى در شرايطى که سوسياليسم بورژوائى همانطور که در گزارش کنگره هم گفته شده است در شاخه هاى مختلف خودش به بن بست رسيده. امروز ضد رويزيونيسم فى نفسه چيز زيادى را بيان نميکند و نميتواند شاخصى از حقانيت يک جريان و يا روشى براى تعريف کردن و حدادى کردن هويت سياسى و نظرى يک جريان کمونيستى انقلابى باشد. اما اگر خودتان را در موقعيت سى چهل سال قبل بگذاريد، با سيطره اردوگاه شبه سوسياليستى در شوروى بر کل ذهنيت و پراتيک کمونيستها، آنوقت آيا نميشد گفت که پيدايش هر جريان کمونيستى واقعى و در واقع رشد کمونيسم کارگرى بعنوان يک حرکت حزبى از مجراى يک مبارزه ضد رويزيونيستى ميگذرد؟ آيا براى سنت ضد رويزيونيستى بويژه در چهار دهه اخير جائى را در تاريخ کمونيسم کارگرى قائليد؟
35
منصور حکمت: حتما درک و همينطور طرح ديدگاه ما در شرايط امروز به نسبت سى چهل سال قبل بسيار ساده تر شده. در اين ترديد ندارم. حتى اين را هم ميپذيرم که در شرايطى که جنبش سرمايه دارى دولتى در شوروى هنوز موقعيت کاذب خود را بعنوان کليددار مارکسيسم از دست نداده بود، کمونيسم کارگرى وظايف بيشترى از جنس “مبارزه ضد رويزيونيستى” ميداشت. اما اوضاع آن دوره در اصل بحث من تفاوتى ايجاد نميکند و لزوما به قضاوت مثبتى درباره آن جريانات مشخصى که در طول اين دوره با اين بستر رسمى در افتادند و از آن جدا شدند منجر نميشود. و يا اينها را لزوما به سوسياليسم کارگرى به مثابه يک جنبش و يا يک جهان بينى نزديک تر و يا در آن سهيم تر نميکند. اتفاقا وقتى بطور مشخص به محتواى اجتماعى و انتقادى اين جريانات منتقد اردوگاه به اصطلاح سوسياليستى نگاه ميکنيم ميبينيم پيدايش خود اينها مصادف دورتر شدن کمونيسم به مثابه يک تئورى و يک جنبش از پايه طبقاتى خودش شده. مائوئيسم منتقد سوسياليسم روسى است، اما خودش بهمان اندازه غير مارکسيستى و غير کارگرى است. چپ نو همينطور، تروتسکيسم همينطور، اوروکمونيسم همينطور، جريان طرفدار آلبانى همينطور، سوسياليسم خلقى همينطور. در واقع پشت اين جريانات انتقادى جدائى سوسياليسم راديکال از کارگر و کمونيسم کارگرى را با وضوح بيشترى ميتوان ديد، چرا که اينها پيشينه يک انقلاب کارگرى عظيم را نداشتند و بوضوح در سطح جامعه در کانون هاى غير کارگرى پيدا شدند و جا گرفتند. از نظر اعتقادى بنيادهاى سوسياليسم بورژوائى در روسيه هيچوقت توسط اينها نقد نشد. تصويرشان از سوسياليسم و مالکيت اشتراکى همان چيزى است که آنها داشتند. وقتى به اختلافاتشان نگاه ميکنيد منفعت هاى غير کارگرى روشن آنها و نفوذ گرايشات فکرى و سياسى بورژوائى را بوضوح در آنها ميبينيد. انتقاد اوروکمونيسم، مائوئيسم و پوپوليسم به اين بستر رسمى کاملا ناسيوناليستى است. انتقاد تروتسکيسم، ليبراليسم چپ و چپ نو انتقادى از موضع دموکراسى است. از نظر عملى و اجتماعى اين جريانات انتقادى به ميدان آمدن کارگر در برابر اين قطب رسمى را ابدا نمايندگى نميکردند. برعکس، راديکاليسم سياسى اينها همراه بود با دانشجوئى شدن و روشنفکرى شدن نيروى فعاله آنها با منتقل شدن کانون توجه به مارکسيسم به دانشگاهها و محيط اعتراض دانشجوئى.اينها پرچم اعتراض کارگرى را هيچوقت دست نگرفتند. اينها ابدا گرايشاتى نبودند که حامل و سازمانده اعتراض سوسياليستى کارگر به سوسياليسم بورژوائى در روسيه باشند.کمااينکه وقتى بعد از چندين سال اين قطب رسمى ترک ميخورد و زير فشار هاى عينى اقتصادى و حملات بورژوازى طرفدار بازار به اضمحلال کشيده ميشود، کارگران را نه زير پرچم اين جريانات انتقادى بلکه حتى بدبين به سوسياليسم بطور کلى پيدا ميکنيم. اگر کمونيسم کارگرى صفبندى اى در برابر اين قطب ها بوجود آورده بود، امروز ما شاهد چنگ اندازى کليسا و محافظه کارى جديد به جنبش کارگرى روبه رشد در کشورهاى اردوگاه شوروى و يا رها شدن اعتراض کارگرى در اروپاى غربى در دست سوسيال دموکراسى و تريديونيونيسم نميبوديم.
36
ميشود به سى چهل سال قبل برگشت و وظايف “ضد رويزيونيستى” کمونيسم کارگرى، وظايفى که در واقع با در هم کوبيده شدن و به اضمحلال کشيده شدن احزاب اين سنت هيچگاه بدست گرفته نشد، را شناخت. اما بنظر من يک چنين مبارزه اى توسط سوسياليسم کارگرى ابدا خصوصيات نظرى و پراتيکى اى را که چپ راديکال منتقد روسيه پيدا کرد بخود نمى پذيرفت. اين چپ راديکال بنظر من هيچ سهم مستقيمى در تاريخ کمونيسم کارگرى ندارد.در تاريخ پيدا شدن يک سوسياليسم راديکال و ميليتانت چرا، در تاريخ سوسياليسم کارگرى نه.
37
سوال: گفتيد مبارزه و مرزبندى فکرى و نظرى با جريانات سوسياليستى و سنت هاى به اصطلاح کمونيستى را تابعى از تقابل کمونيسم با جريانات فکرى بنيادى و اصلى در جامعه بورژوائى ميدانيد. اين جريانات کدامند و فکر ميکنيد مشخصا کمونيسم کارگرى در پيشروى اش در درجه اول در برابر کدام اينها قرار ميگيرد؟
38
منصور حکمت : آنچه من در پاسخ سوالات قبلى شما ميخواستم تاکيد کنم اين بود که کمونيسم کارگرى يک جنبش فکرى نيست که دنبال پايه پراتيکى خود ميگردد، برعکس يک جنبش مادى و پراتيکى متمايز است و به اين اعتبار بايد در يک جدال فکرى عظيم در سطح جامعه نيز حضور داشته باشد. بنابراين تنها وقتى که ما صف اجتماعى خودمان را، بعنوان يک جنبش، در برابر جامعه موجود و کل جنبش هاى اعتراضى ديگرى که از جمله تحت نام سوسياليسم و کمونيسم وجود دارد، به درستى بشناسيم ميتوانيم به يک روياروئى نظرى با اين جامعه و اين جنبش ها پا بگذاريم.
39
کمونيسم کارگرى، مارکسيسم، يک انتقاد اجتماعى معين به نظام موجود، يعنى سرمايه دارى، است. انتقاد يک بخش جامعه است. انتقادى بنيادى و زير و رو کننده از جانب طبقه اى است که منفعتى در حفظ چهارچوب نظام موجود ندارد. کمونيسم کارگرى عليه کليت سرمايه دارى و نفس وجود آن است. اما اين تنها انتقاد نيست. از درون چهارچوب همين جامعه موجود هم پرچم انتقادهاى اجتماعى ديگرى ، حتى قبل از سوسياليسم کارگرى، برافراشته شده و جامعه بورژوائى را حول خود قطبى کرده است. اينها گرايشاتى هستند که چهارچوب فکرى و سياسى جامعه بورژوائى را ساخته اند و در عين حال، از آنجا که هريک متضمن الگوهاى ويژه اى براى توسعه سرمايه دارى بوده اند، اينجا و آنجا در قبال سير مشخصى که توسعه سرمايه دارى در اين يا آن کشور و يا اين يا آن دوره بخود گرفته است در موضع انتقادى قرار گرفته اند. بنظر من اصلى ترين اين گرايشات که مهر خودشان را چه به تفکر رسمى و چه به تفکر انتقادى در جامعه بورژوائى کوبيده اند عبارتند از ناسيوناليسم، دموکراسى و رفرميسم. تاريخ کمونيسم کارگرى تاريخ کشمکش با اين جنبش هاى اجتماعى و اين آرمانهاى ريشه دار جامعه معاصر نيز هست. بنظر من سوسياليسم کارگرى در مجموع تاکنون، منهاى دوره هاى کوتاهى، مثلا اوائل دهه بيست در آلمان و روسيه، در مقياس اجتماعى مقهور اين جريانات شده و حتى از نظر قدرت عمل خود در درون خود طبقه کارگر نيز تا حدود زيادى تحت الشعاع اين جنبش ها بوده است. خود اين جريانات اساسا نه شکاف طبقاتى در جامعه، بلکه شکافهاى عينى درون بورژوازى را نمايندگى ميکنند. اينها چه تک تک و چه در امتزاج باهم سرچشمه يک سلسله جنبش هاى سياسى و اجتماعى در تاريخ معاصر بوده اند و هريک در مقاطعى، در اين يا آن کشور، دست بالا را پيدا کرده اند و به خط حاکم در درون خود طبقه بورژوا تبديل شده اند. گرايشات مختلف کمونيسم و سوسياليسم تاکنونى بنظر من عمدتا حاصل اين گرايشات قدرتمند غير کارگرى در جامعه با درجه معينى سازش با سوسياليسم کارگرى بوده است. بسته به اينکه کدام اين گرايشات و جنبش هاى بنيادى در شکل دادن به اين شاخه هاى سوسياليسم نقش بيشترى داشته اند ما با شاخه هاى مختلفى از کمونيسم و سوسياليسم روبرو ميشويم. عنصر ناسيوناليسم در مائوئيسم بشدت قوى است، حال آنکه در تروتسکيسم ناسيوناليسم نقش زيادى ندارد و رفرميسم و دموکراسى برجستگى دارد. پوپوليسم ، ملقمه اى از ناسيوناليسم و رفرميسم ويژه کشور تحت سلطه بود و دموکراسى، لااقل درمراحل اوليه آن، سهم کمترى درآن داشت. چپ نو اساسا محصول انتقاد به خط رسمى از زاويه دموکراسى بود. “کمونيسم” روسى، همانطور که در بحث هاى بولتن “مارکسيسم و مساله شوروى” گفتيم، حاصل غلبه ناسيوناليسم و رفرميسم بر سوسياليسم کارگرى بود و امروز دارد رفرميسمش را به نفع دموکراسى کنار ميگذارد. تاريخ چپ ايران را که مطالعه ميکنيد همين سنت هاى بنيادى انتقاد بورژوائى را در شکل دادن به انقلاب مشروطيت، جبهه ملى و حزب توده، مشى چريکى و سوسياليسم خلقى ميبينيد. سردمداران اين جريانات، امروز که ديگر همه جاى دنيا گلاسنوست شده، در خاطرات سياسى خود صريحا درونمايه جنبش ها و احزابشان را بر مبناى همين گرايشات بنيادى نقد بورژوائى به سرمايه توضيح ميدهند.
40
اين جريانات دستگاههاى فکرى و مکاتب صرف نيستند. اينها جنبش هاى عظيم اجتماعى و در حال جريان هستند. اينها بخشى از آراء طبقه حاکمه اند که ذهنيت ميليون ها انسان را شکل داده اند، به نيروى مادى تبديل شده اند و مقدرات جامعه معاصر را شکل داده اند. فشار اينها به سوسياليسم کارگرى واقعى و عظيم است. ما بعنوان يک جنبش متفاوت در برابر اين جريانات ايستاده ايم. اختلاف ما با گرايشات مختلف در سوسياليسم موجود و تاکنونى در واقع انعکاسى از اختلاف ما با اين جنبش ها و جريانات وسيع و قدرتمند بورژوائى است. ما براى اين جريانات بنيادى سهمى در سوسياليسم و در انقلاب کارگرى قائل نيستيم. در تغيير عينى اوضاع اجتماعى که ممکن است امر انقلاب کارگرى را تسهيل يا دشوار کرده باشد چرا، اما در خود جنبش سوسياليستى کارگر نه. ما يک جنبش مستقل اجتماعى هستيم در کشمکش با کل سرمايه و با تمام جريانات و جنبش هاى انتقادى غير کارگرى در اين جامعه.
41
امروز سوسياليسم غير کارگرى در تمام شاخه هايش به بحران خورده است. عمدتا به اين خاطر که رفرميسم بعنوان يک جريان اجتماعى، و بعنوان سنتى که محتواى اقتصادى سوسياليسم غير کارگرى را تامين ميکرد تمام افق خود را از دست داده و لذا گرايشات ديگر، دموکراسى و تا حدودى ناسيوناليسم، دست بالا پيدا کرده اند. با اين ترتيبى که اينها دارند پيش ميروند، شايد جدل نظرى جدى با گرايشات تاکنونى چپ غير کارگرى اصلا موضوعيت خود را از دست بدهد و ما صاف و ساده با گرايشات مادر طرف بشويم. اما بهرحال بدرجه اى که جدل با اينها و مرزبندى با اينها براى شفافيت بخشيدن به حافظه تاريخى کارگر و نگرشش به جهان معاصر ضرورى باشد، ما اختلاف خود را بر مبناى نقد همين گرايشات بنيادى تشکيل دهنده اين جريانات توضيح خواهيم داد.
42
امروز مد شده است که شبه مارکسيست ها دنبال اين بگردند که کدام اين مواد اوليه سه گانه در تهيه سوسياليسم شان کم بکار رفته بوده. ميخواهند سوسياليسم را دموکراتيک تر کنند، براى ناسيوناليسم جاى بيشترى در آن باز کنند و غيره. مکتب خودشان است، هر کارى بخواهند ميتوانند با آن بکنند. براى کمونيسم کارگرى، اما، هيچ امتزاجى با هيچيک از اين گرايشات لازم نيست. کاملا برعکس، وقت اين شده که يکبار ديگر، همانطور که کمونيسم کارگرى در قبال جنگ اول ناسيوناليسم را کوبيد و در انقلاب اکتبر پاسخ دموکراسى را داد، يکبار ديگر در يک مقياس وسيع اجتماعى کمونيسم را از هرنوع تتمه نفوذ اين جريانات مستقل کنيم.
43
جريانات شبه سوسياليستى که تحت تاثير اين گرايشات بنيادى بورژوائى شکل گرفتند، بناگزير از نظر مضمونى کل مارکسيسم را از متد و فلسفه تا تئورى سياسى و نقد اقتصادى اش تحريف کرده و به چيز ديگرى متناسب با نيازهاى خود تبديل کرده اند. در سمينار چند ماه قبل در معرفى بحث کمونيسم کارگرى سعى کردم بطور خلاصه درک خودم رااز مبانى پايه اى تئورى مارکس در اين قلمروهاى اصلى بگويم. اين درکى است که هرکسى که از موضع کارگر معترض سراغ نوشته هاى خود مارکس برود ميگيرد. بنظر من اختلاف ما با برداشتهاى غلط و رايج از تئورى مارکس به بنياد هاى آن برميگردد و نه صرفا به موضوعات کنکرت ترى که در سير توسعه عملى جنبش کمونيستى بر سر راه آن قرار گرفته. من اينجا صرفا به چند اختلاف اساسى اشاره ميکنم.
44
اولين تفکيک نظرى ما به نحوه ارزيابى تاريخ تاکنونى مربوط ميشود. به نحوه اى که کمونيسم گذشته خود را ميفهمد و به خود ميشناساند. کمونيسم تاکنونى تاريخ خود را کجا جستجو ميکند. اين نشان ميدهد که به کدام گوشه واقعى در جامعه تعلق دارد. من نميفهمم چرا ما بايد هرکه را زير پرچم داس و چکش دنبال برنامه ريزى اقتصاد ملى وسازماندهى مزد بگيرى در کشور خود رفته، خواسته حقوق ملى اش را استيفا کند، دنبال خوردن نان و لبنيات خاک پاک ميهن خودش بوده، دموکراسى خواسته، يا در جامعه “فرا صنعتى” احساس “از خود بيگانگى” کرده را جزو تاريخ کمونيسم بدانيم، ولى اعتصاب معدنچى انگليسى را که يکسال تمام با کل بورژوازى، از پليسش تا قلمزنش، در افتاده را جزو تاريخ يونيونيسم بنويسيم و يا جنبش شورائى کارگرى در فلان کشور را جزو تاريخ آنارشيسم و آنارکو سنديکاليسم. اولين اختلاف ما با کل سوسياليسم تاکنونى، بنابراين، بر سر خود تاريخ کمونيسم است. نه فقط تاريخ گذشته، بلکه تاريخ زنده امروز که در برابر چشمان همه جريان دارد. براى ما تاريخ کمونيسم نه تاريخ يک مکتب، بلکه تاريخ يک اعتراض طبقاتى است. وقتى از اين دريچه نگاه ميکنيم، تازه متوجه ميشويم که اين جماعت چه بروز خود مکتب آورده اند و چطور امروز سر خود، وقتى جنبششان به انتها رسيده، دارند پايان مارکسيسم، يعنى انتقاد کارگر به سرمايه دارى را هم اعلام ميکنند. اين نگرش متفاوت به تاريخ کمونيسم نه فقط باعث ميشود سناريوى تاکنونى و پروبلماتيک هاى تاکنونى را نپذيريم، بلکه همين امروز هم ما را با مجموعه وسيع و کاملا متفاوتى از معضلات نظرى و عملى روبرو ميکند که کمونيسم موجود و گرايشات مختلف آن اصولا سراغ آن نميروند. بخشى از اختلاف ما با اين جريانات لاجرم خود را در آنچه که اينها نميگويند و نميفهمند نشان ميدهد.
45
اختلاف ديگر بر سر خود سوسياليسم است. سوسياليسم چيست؟ پاسخ اين سوال را اين تعيين ميکند که آدم دردش در جامعه موجود چه باشد. مارکس، از دريچه منافع روشن کارگرى، اين درد را نظام مزدبگيرى و مالکيت بورژوائى بر وسائل توليد ميدانست و لذا سوسياليسم را بعنوان ختم اين وضعيت، بعنوان لغو بردگى مزدى و ايجاد جامعه مبتنى به مالکيت اشتراکى، تعريف کرد. مارکس توانست تمام مصائب بشر را، از بى حقوقى سياسى و ناامنى اقتصادى تا اسارت اش در چنگال مناسبات اجتماعى ظاهرا غير قابل درک و خرافات فکرى، بر اين مبنى نقد کند و بشکافد. سوسياليسم خلاصى کامل انسان از هرنوع محروميت و اسارت و غلبه او بر مقدرات اجتماعى و اقتصادى خود است.اما همه اينها تنها با از ميان بردن سرمايه، بعنوان قدرتى خارج از کنترل توليد کننده مستقيم و تقابل آن با کارگر مزد بگير، مقدور ميشود. اما گرايشات ديگر معضلشان اين نيست. براى بخش اعظم آنها سوسياليسم پاسخ “آنارشى توليد” در نظام سرمايه دارى، و يا استراتژى خاصى براى رشد نيروهاى مولده است. سنتا اين جريانات از سوسياليسم دولتى کردن و برنامه ريزى را فهميده اند. سوسياليسم اينها بنابراين پرچم جنبش ديگرى در جامعه سرمايه دارى است که نه از نقد رابطه کار و سرمايه، نه از نقد نظام مزد بگيرى، بلکه از نقد کم و کاستى هاى توليدى و توزيعى سرمايه دارى کنترل نشده عزيمت ميکنند. تمايز ما با اين کمونيسم غير کارگرى، بنابراين در اساس همانست که مارکس در مانيفست کمونيست در نقد سوسياليسم بورژوائى مطرح ميکند. اينکه اين جنبش سوسياليسم بورژوائى پرچم مارکس و مارکسيسم را برداشت، البته نشان قدرت مارکسيسم به مثابه يک مکتب فکرى و قدرت کمونيسم کارگرى بعنوان يک جنبش اجتماعى بود. اما اين خصلت اجتماعى سوسياليسم بورژوائى را تغيير نداد. امروز اينها دست از مارکسيسم ميکشند چون جنبش شان براى اصلاح سرمايه دارى به طريقى که ميخواستند شکست خورده است. اما مشقات ناشى از نظام سرمايه دارى و نقد کارگرى، چه در سطح نظرى و چه در پراتيک روزمره کل جامعه، به قوت خود باقى است. اينکه نقد ما به نظام موجود چيست و لاجرم سوسياليسم نفى چه اوضاعى است يک نقطه اختلاف محورى کمونيسم کارگرى با شاخه هاى مختلف کمونيسم و سوسياليسم معاصر است. اين اختلاف بر سر نقد جامعه موجود و بر سر سوسياليسم بعنوان يک وضعيت معين اجتماعى، سرچشمه يک سلسله اختلافات برنامه اى و سياسى بنيادى ميان ما و ديگران است. اين خودش را در برنامه ما، در تحليل وظايف انقلاب کارگرى و در دسته بندى نظرى و اجتماعى چپ نشان ميدهد. در بحث پيرامون تجربه شوروى در بولتن ها ما نمونه اى از اين اختلاف نگرش راميبينيم. در ارزيابى تاريخ چپ ايران همينطور، در تلقى ما از مبانى برنامه يک حزب کمونيستى همينطور. خيلى از اين اختلافات نظرى و سياسى را در همين دوره مطرح ميکنيم و بحث ميکنيم.
46
اختلاف ديگر ما با ساير گرايشات موسوم به کمونيست و سوسياليست، يا بعبارت ديگر يک خصلت مشخه کمونيسم کارگرى، مساله برخورد به اصلاحات اقتصادى و اجتماعى و به مبارزه اقتصادى طبقه کارگر است. من اين معضل را يکى از اساسى ترين پايه هاى جدائى شاخه هاى کمونيسم موجود از طبقه کارگر و اعتراض کارگرى و يکى از زمينه ها ومحمل هاى اصلى انزواى چپ راديکال در دوره معاصر ميدانم. براى ما مبارزه اقتصادى کارگر و تلاش دائمى براى بهبود اوضاع طبقه از طريق تحميل اصلاحات سياسى و اقتصادى به بورژوازى يک جزء لايتجزاى مبارزه کارگرى و جزو داده هاى از پيشى آن است. مساله رابطه انقلاب کارگرى با اصلاحات و با مبارزه جارى اقتصادى طبقه براى ما يک گره گاه اساسى در فعاليت کمونيستى است. سوسياليسم و کمونيسم تاکنونى در برابر اين مساله زمين خورده است. آن جرياناتى که به اصطلاح به مبارزه اقتصادى و مبارزه براى رفرم بها داده اند، و اين بيشتر خصلت جريانات خط رسمى کمونيسم تا قبل از دهه ٦٠ ميلادى است، اساسا بعنوان جرياناتى رفرميست عمل کرده اند. گرايش اينها به شرکت در مبارزه براى اصلاحات، ناشى از حذف آرمان و امر انقلاب کارگرى از دستورشان بوده. جناح چپ بورژوازى هميشه در صحنه مبارزه براى اصلاحات فعال بوده و اينها هم سنت سياسى اين بخش جامعه بودند. در مقابل، چپ راديکالى که با نقد اين خط رسمى به ميدان آمد، حال چه به شکل مائوئيسم، و يا تا حدودى تروتسکسيم، اولا از مبارزه اقتصادى جارى طبقه بريد و کانون فعاليت را رسما روشنفکران جامعه قرار داد و ثانيا، قيد اصلاحات را زد. اعلام اينکه “سرمايه دارى قادر به اصلاحات نيست” تبديل به يکى از پايه هاى انقلابى نمائى اينها شد. تمام انقلابيگرى شان چيزى جز تحميل اصلاحات اقتصادى و ادارى و فرهنگى به بورژوازى نبود، اما در سطح نظرى و در پراتيک عملى مبارزه براى اصلاحات به يک کفر در فرهنگ سياسى اينها تبديل شد. کمونيسم کارگرى جنبشى براى انقلاب کارگرى و کمونيستى است. ما اين انقلاب را هم اکنون ممکن و در دستور ميدانيم. اما بعنوان يک طبقه زير فشار ما براى هردرجه بهبود اوضاع اجتماعى به نفع افزايش اقتدار سياسى و اقتصادى و بالا رفتن حرمت انسانى کارگر و زحمتکش و براى هر درجه گشايش سياسى و فرهنگى که مبارزه ما را تسهيل کند قاطعانه مبارزه ميکنيم. حضور در صحنه مبارزه براى بهبود اوضاع، وضعيت اوليه و داده شده کمونيسم کارگرى است، و نه امرى که بايد با تصويب قطعنامه خاصى در دستور بگذارد. ما هم حکومت کارگرى ميخواهيم و هم افزايش حداقل دستمزد، هم قصد اشتراکى کردن کل وسائل توليد را داريم هم ميخواهيم سن بازنشستگى پائين بيايد. هم ميخواهيم عليه حکومت هاى بورژوائى قيام کنيم و هم بيمه بيکارى ميخواهيم. براى ما برابرى حقوقى زن و مرد مهم است، جدائى دين از دولت مهم است، سواد آموزى مهم است، بهداشت مهم است، آزادى بيان و حقوق فردى مهم است، چون لزوم اينها را از کتاب در نياورده ايم بلکه در زندگى هرروزه مان بعنوان يک طبقه حس ميکنيم. اين آن وجهى از مارکسيسم است که چپ راديکال غير کارگرى منفعتى در فهميدنش نداشته است. بقول مارکس، يک خصلت مشخصه کمونيسم کارگرى اينست که براى “به جلو سوق دادن کل جنبش طبقاتى” در تمام مراحل ودقايقش تلاش ميکند.
47
در زمينه تئورى تشکيلات، رابطه حزب و طبقه، خصوصيات حزب طبقاتى، مبانى عمومى تاکتيک، درک از انترناسيوناليسم و غيره هم اختلافاتى اساسى با گرايشات مختلف سوسياليسم تاکنونى داريم. وقتى همه اينها را کنار هم ميگذاريم ميبينيم که هرنوع احساس خويشاوندى با چپ راديکال براى کمونيسم کارگرى گمراه کننده است. اما آنچه که بويژه امروز مهم است اينست که با زوال سوسياليسم بورژوائى زمينه مناسبى براى ارائه مستقيم و اثباتى مارکسيسم بوجود آمده. من فکر ميکنم اين خود تا حدود زيادى کار ما را براى “بازتعريف” مارکسيسم از طريق رجوع اثباتى به پيکره خود اين تئورى تسهيل ميکند.
48
سوال: اجازه بدهيد يک لحظه به نکته قبلى که درباره کمونيسم کارگرى و اصلاحات گفتيد بر گرديم. بنظر من اينجا لااقل در نظر اول تناقضى به چشم ميايد. در پاسخ به سوال قبلى، و همينطور البته در سمينارتان در باره اين موضوع، از دموکراسى و ناسيوناليسم و رفرميسم با يک بار منفى صحبت کرديد. اينها را جرياناتى در تقابل با سوسياليسم کارگرى دانستيد. از طرف ديگر اهميتى را که براى مبارزه براى اصلاحات قائليد تاکيد ميکنيد. اينها را چطور با هم وفق ميدهيد؟ آيا يکى متضمن دورى از جنبش هاى دموکراتيک و اصلاح طلبانه و ديگرى مستلزم نزديکى به آنها نيست؟
49
منصور حکمت: اين نکته خيلى مهمى است. فکر ميکنم اين تناقض در نحوه اى است که چپ راديکال تاکنونى به مساله اصلاحات در جامعه سرمايه دارى نگريسته است. اگر قبول کند که اصلاحات خوب است، آنوقت خود را ناگزير به در آغوش گرفتن اپوزيسيون بورژوائى ميبيند، که گويا صاحب امتياز مبارزه براى اصلاحات است، و اگر بخواهد از اين اجتناب کند، اگر بخواهد نيروى مستقلى در صحنه سياسى باشد، آنوقت بايد زير ارزش اصلاحات بزند و به يک جريان ماليخوليائى منزوى در حاشيه جامعه و بى تاثير براوضاععينى تبديل بشود. سوالى که هست اين است که کارگر و جنبش کارگرى چه نقص مادرزادى دارد که به زعم اينها خود نميتواند راسا پرچم اصلاحات اجتماعى را نيز بردارد؟ (درحالى که واقعيت دقيقا عکس اين تصور را ثابت کرده). همانطور که گفتم بهبود اوضاع اقتصادى و سياسى و فرهنگى در چهارچوب همين جامعه موجود امر دائمى کارگر و سوسياليسم کارگرى است. پيش فرض وجود آن بعنوان يک جريان انقلاب اجتماعى است. چرا بدست گرفتن پرچم رفع ستم ملى بايد کارگر را به ناسيوناليسم بعنوان يک امر و يک جنبش اجتماعى بخشى از بورژوازى نزديک کند؟ چرا خواست گسترش حقوق سياسى انسان در جامعه موجود بايد کارگر را دنبال دموکراسى بورژوائى، بعنوان يک جنبش سر و ته دارو پرچم دار طبقه حاکم، بفرستد؟
50
بنظر من اشکال، تا آنجا که داريم در سطح نظرى حرف ميزنيم، بر سر نگرش غير مادى وغير تاريخى چپ راديکال از جامعه است. چپ فراموش ميکند که آراء حاکم در جامعه، و پرنسيپ هائى که حتى بظاهر از ذات بشر مايه گرفته اند، آراء و پرنسيپ هاى طبقه حاکمند، اينها اشکال مشخص و متعينى هستند که بورژوازى در قالب آنها آرمانهاى بشر را تجسم کرده است. آزادى يک امر و آرمان است اما دموکراسى جنبش بورژوازى براى آزادى است و مبتنى بر نگرش محدود بورژوا به آرمان آزادى است. دموکراسى يک جنبش اجتماعى معين است. با تفسير خاصى از انسان، از جامعه و مناسباتى که بايد درآن برقرار باشد. دموکراسى عنوانى براى آزاديخواهى بطور کلى نيست، بلکه روايت خاصى از آزاديخواهى است که بخش معينى از جامعه، بورژوازى، بدست داده است. کارگر آزادى را ميخواهد، اما چرا بايد روايت بورژوازى از آن را بپذيرد و به جنبش بورژوازى براى آن ملحق شود. دموکراسى حالت خاصى از سوسياليسم نيست. تصويرى دو بعدى و سياسى از آرمانهاى سه بعدى و اجتماعى – اقتصادى کارگر نيست. يک حالت عام اجتماعى است، با پيش فرض هاى اقتصادى و اجتماعى خودش. دمکراسى بعنوان يک مقوله را بايد در کتاب فرهنگ سياسى پيدا کرد. بعنوان يک جنبش، اما، موضوع دموکراسى ديگر نه فقط سياست، بلکه انسان و جامعه انسانى بطور کلى با همه ابعاد اقتصادى، سياسى، حقوقى،ادارى، و اخلاقى و غيره آن است. اگر دموکراسى بعنوان يک جنبش خود را به سياست و اداره جامعه محدود ميکند و ظاهر يک حرکت براى اصلاحات سياسى و ادارى را بخود ميگيرد براى آنست که موقعيت اقتصادى و اجتماعى موجود را فرض گرفته و ابقاء ميکند. دموکراسى هم به مثابه يک جنبش، درست مانند سوسياليسم کارگرى، درباره کل جامعه و همه ابعاد آن حکم ميدهد و نه فقط سياست و حقوق سياسى فرد. به اين عنوان،سوسياليسم کارگرى بعنوان يک جنبش با دموکراسى بعنوان يک جنبش مکمل هم نيستند، بلکه در کشمکش با هم قرار دارند. رشد سوسياليسم کارگرى بدون شک به معناى افول دموکراسى، ناسيوناليسم و غيره بعنوان جنبش هاى اجتماعى خواهد بود.
51
دموکراسى به مثابه يک آرمان، تجسم و تبيين ويژه اى از آزادى بطور کلى است. اين نحوه ويژه اى است که تاريخا يک طبقه معين، بورژوازى، از آزادى سخن گفته است. مارکسيسم هم از آزادى تبيين خودش را دارد. تبيين مارکسيستى از آزادى انسان و رابطه فرد و جامعه نقد کوبنده اى از دموکراسى نيز هست. مارکس از انسان شروع ميکند و نه از کميت ها و اکثريت و اقليت ها. در واقع تنها راهى که بورژوازى براى سازش با آرمان آزادى انسان و برابرى انسانها دارد، همين است. يعنى تحکيم موقعيت نابرابر آنها در توليد، و دادن ظاهرى از برابرى صورى و حقوقى بين افراد. نقطه عزيمت دمکراسى نه انسان بمثابه يک موجوديت داده شده، معتبر و مقدس، بلکه فرد است، بعنوان يک واحد قابل شمارش. انسان در دموکراسى به راى تقليل مييابد. دموکراتهاى ما امروز فراموش ميکنند که به رسميت شناخته شدن کارگر و زن و مهاجر و سرخپوست و سياه پوست بعنوان آحاد قابل شمارش، و شمول يافتن دموکراسى به اينها خود حاصل دهها سال مبارزه غير دموکراتيک انسانها با دموکراسى هاى موجود بوده است، که تازه در بخش اعظم دموکراسى هائى که قبله اينهاست، هنوز عملى نشده. تازه- دموکراتهاى ايرانى در خارج کشور براى مثال يادشان رفته است که خودشان در مهد دموکراسى بعنوان مهاجر کوچکترين رائى در همان انتخاب چند سال يکبار ميان ميتران ها و لوپن ها و تاچرها و کيناک ها ندارند. و تازه ترديد ندارم که بخش اعظمشان معادل چنين حقى را براى مهاجر افغانى در ايران دموکراتيکشان قائل نخواهند بود. اينها فراموش ميکنند که يک راى، يعنى راى يک انسان، براى دموکراسى همانقدر بى ارزش و کم تاثير است که براى استبدادى ترين نظام ها و اين نشانه بى ارزشى انسان، به مثابه انسان، براى دموکراسى است. اينها فراموش ميکنند که چگونه بورژوازى از همين مفهوم دموکراسى و راى هرجا که امر حقوق بشر به معنى واقعى کلمه، و امر برابرى انسانها، بطور واقعى به پيش کشيده شده است، عليه آزادى و مبارزه آزادى خواهانه سود جسته است. اينها فراموش ميکنند که دموکراسى در هرلحظه تناسب قوائى است که ميان انسان با جامعه ضد انسانى بورژوازى برقرار شده است. من اينجا از بحث اصلى مارکسيسم در مورد رابطه آزادى سياسى و حقوق فردى با زيربناى اقتصادى و ضرورت دگرگون کردن اقتصادى جامعه براى تحقق آزادى سياسى انسانها ميگذرم چون فکر ميکنم هر مارکسيستى اين را از بر است.
52
بهرحال ما کمونيستها براى آزادى خواه بودن نياز به سازش با دموکراسى و الهام گرفتن از آن نداريم. ما منتقد دموکراسى از موضع آزادى و برابرى انسانها هستيم. براى ما انسان مبنى است. نام آزادى خواهى ما، نام اعتقاد ما به حقوق جمعى و فردى انسانها، و پرچم مبارزه ما براى بر قرارى اين آزادى و برابرى، سوسياليسم است. ما از حقوق انسان، نه فقط در بعد حقوقى و سياسى، بلکه در بنيادى ترين ابعاد اقتصادى دفاع ميکنيم چون سوسياليستيم. و اين يک اصل پرنسيپى ماست حتى اگر بورژوازى از تمام مردم جهان عليه اين حقوق راى بگيرد.
53
در مورد ناسيوناليسم مساله از اين هم روشن تر است، زيرا اين يکى حتى کلمه مخفف ويا روايت نيمبندى براى يکى از آرمانهاى حق طلبانه و برابرى طلبانه انسان هم نيست. نگاه کنيد ببينيد که ناسيوناليسم براى مردم محروم جهان چه پيامى دارد. تمام مضمون ناسيوناليسم حمايت از طبقه حاکمه خود است. در استثمارش، در جنگش، در رواج خرافاتش، در نقض حقوق انسانش. ناسيوناليسم بعنوان يک جنبش و يک حرکت سياسى ابزارى براى تعيين تکليف درونى بورژوازى در سطح جهانى و کشمکش بخش هاى مختلف اين طبقه بر سر سهم برى از پروسه انباشت سرمايه است. ناسيوناليسم ايدئولوژى رسمى امپرياليسم بوده است. اينکه ناسيوناليسم بورژوازى در کشور تحت سلطه، يا در ميان ملل تحت ستم، خود را در مقطع محدودى در تاريخ در تقابل با وجوهى از امپرياليسم يافته است باعث شده که چپ غيرکارگرى که خميره خودش را اين ناسيوناليسم ميسازد حساب ويژه اى براى ناسيوناليسم باز کند و تطهيرش کند. اما کارگر کمونيست، و مارکسيسم، در ناسيوناليسم شمايل بورژوازى را ميبينند و نه هيچ چيز ديگرى را. بعنوان يک تفکر و يک تمايل، ناسيوناليسم بنظر من جزو آن خرافات دوران جاهليت بشر است که بايد از آن خلاص شد. از نظر فکرى ناسيوناليسم يعنى بريده شدن انسانها از خصلت مشترک انسانى و جهانى شان. ناسيوناليسم با اصل اصالت انسان تناقض دارد.
54
ماحصل اجتماعى ناسيوناليسم هم بهرحال تکه تکه شدن طبقه کارگر و ضعف اردوى انقلاب کارگرى است. کارگرى که بجاى اينکه خود را يک انسان و يک کارگر توصيف کند، خودش را بريتانيايى، تاميل، هندى و يا ايرانى و غيره ميداند، فى الحال گردنش را براى پذيرش يوغ بردگى و بى حقوقى خم کرده است. تعصب ناسيوناليستى بنظر من عاطفه اى براستى شرم آور است و نه فقط هيچ نوع خوانائى با سوسياليسم کارگرى ندارد، بلکه اصولا با هرنوع اعتلاى معنوى انسان مغاير است.
55
رفرميسم ظاهرا آن جريانى است که ميتواند نشان بدهد اوضاع مادى را بهبود ميبخشد. بالاخره روزکار از ١٦ ساعت به ١٠ ساعت و ٨ ساعت رسيده است، بالاخره چيزى به اسم بيمه بيکارى يکجاهائى تصويب شده. بالاخره دارند به تعدادى از بچه هاى ما واکسن ميزنند، و غيره. من اينها را امتيازى براى جنبش هاى رفرميستى نميدانم. تک تک اين اصلاحات را با تمام وجود ميخواهيم، اما آن جريان اجتماعى که شفاعت انسان را پيش بورژوازى ميکند و با قول دست نزدن به بنياد جامعه موجود و با توجيه اساس اين نظام، امتيازات جزئى از بورژوازى ميگيرد جنبش کارگر انتهاى قرن بيستم نميتواند باشد. رفرميسم افق مبارزه کارگرى براى تغيير جامعه را کور و محدود ميکند. اصلاحات تا کنونى حاصل مبارزه و فشار انقلابى کارگر و توده محروم و بيحقوق جامعه است. رفرميسم اين مبارزه و اين فشار را مهار ميزند. سوسياليسم کارگرى خود مسقيما و بدون نياز به هيچ واسطه اى ميتواند براى تحميل اصلاحات به بورژوازى مبارزه کند. براى ما اما اين اصلاحات تنها گوشه اى از آنچيزى است که جنبش ما به تحقق آن قادر است. اگر بدست ما بود، اگر بدست کارگر و سوسياليسم کارگرى بود، هر چند دقيقه کودکى در سودان و بنگلادش و در گتوهاى پايتخت هاى دموکراسى و رفرم از بى غذائى و بى دوايى نميمرد، اگر بدست ما بود غذا و پوشاک و مسکن و سواد و بهداشت و امنيت اقتصادى مانند هوايى که تنفس ميکنيم رايگان و در دسترس بود. اگر بدست ما بود شکوفائى خلاقيت تک تک انسانها، و نه بقاء، به قانون اساسى جامعه تبديل ميشد. اينها همه همين امروز مقدور است. هيچ ابهامى در اين مورد نبايد داشت. قدرت توليدى بشر امروز بجائى رسيده است که بقاء مشقات اقتصادى و اجتماعى را ديگر بهيچوجه نميتوان به چيزى جز مناسبات اجتماعى موجود ربط داد. رفرميسم همين را از چشم ما دور نگهميدارد. انتظار انسان را از تغيير پائين مياورد، اعتراض را ساکت ميکند.
56
سوسياليسم کارگرى در تلاش براى آزادى سياسى و اصلاحات اجتماعى جنبشى قائم به ذات است. مبارزه ما براى سازماندهى انقلاب اجتماعى، انقلاب کارگرى، باعث نميشود که جنبش ما صحنه مبارزه براى بهبود دائمى اوضاع را به جنبش هاى اجتماعى طبقات ديگر واگذار کند. در همين قلمرو هم، يعنى در قلمرو مبارزه براى بهبود اوضاع سياسى واقتصادى مردم، سوسياليسم کارگرى يک آلترناتيو و يک مدعى مستقل است.
57
به اين معنى است که من سوسياليسم کارگرى را نه فقط در جدال با جامعه بورژوائى، بلکه در جدال با منتقدين بورژواى جامعه بورژوائى و جنبش هاى غير کارگرى براى مشروط کردن و اصلاح کردن جامعه بورژوائى ميبينم. دقيقا از آنجا که به بهبود اوضاعسياسى و اقتصادى اهميت ميدهيم، نميتوانيم عرصه مبارزه براى آن را به جنبش هائى واگذار کنيم که دم بريده ترين و مسخ شده ترين تغييرات را وعده ميدهند. و تازه با اين کار کل سيستم موجود را از زير نقد پراتيکى طبقه کارگر در ميبرند و ابقاء ميکنند.
58
آيا اين به معنى برخورد خصومت آميز يا کناره گيرانه در قبال حرکات غير کارگرى براى اصلاحات است؟ ابدا. نميتوان در صحنه مبارزه براى يک تغيير بود و به ديگرانى که، حال با هر منفعتى، همان تغيير و يا بخشى از آن را ميخواهند چنگ و دندان نشان داد. بحث من اينجا بر سر مناسبات جنبش هاى اجتماعى باهم و مناسبات هريک از اينها با مردم و بويژه با طبقه کارگر است. اختلاف بنيادى سوسياليسم کارگرى با گرايشات اصلاح طلبانه غيرکارگرى بايد خود را در تلاش ما براى محدود کردن نفوذ آنها و حاکم نشدن افق آنها بر کل جنبش اجتماعى براى تغيير اوضاع نشان بدهد. اين ديگر تابعى از قدرت سوسياليسم کارگرى براى ايفاى نقش بعنوان يک آلترناتيو واقعى در صحنه عمل سياسى است. مبارزه براى از بين بردن ستم ملى بايد تقويت شود و در عين حال افق ناسيوناليستى و قدرت اجتماعى ناسيوناليسم تضعيف بشود، مبارزه براى آزادى سياسى بايد گسترش پيدا بکند، بدون آنکه توهم به جمهورى خواهى و پارلمانتاريسم بورژوائى گسترش پيدا بکند. کمونيسم ميتواند در راس جنبش براى اصلاحات و رفع ستم ملى باشد، يک نيروى فعال در مبارزه بهبود اوضاع جارى کارگران باشد، اين جنبش ها را على العموم به جلو سوق بدهد، بدون آنکه به رفرميسم و ناسيوناليسم آوانس بدهد وبه آنها ميدان رشد بدهد.
59
سوال: بحث کمونيسم کارگرى در چه رابطه مشخصى با چپ ايران قرار ميگيرد. منظورم اينست که تا چه حد اين ديدگاه و مواضع امروزتان را در امتداد تحولات چپ ايران ميبينيد و چه رابطه اى ميان اين بحث و موقعيت چپ راديکال ايران دهسال پس از انقلاب ٥٧ برقرار ميکنيد.
60
منصور حکمت: بنظر من دو مساله را بايد از هم تفکيک کرد. اول رابطه کمونيسم کارگرى بعنوان يک سيستم فکرى و انتقادى با تکامل فکرى و سياسى چپ ايران، و دوم، در سطحى مشخص تر، روند معينى که ما را، بعنوان افراد معين، به اين ديدگاهها رسانده است.
61
براى ديدن کمونيسم کارگرى بعنوان يک حرکت اجتماعى و براى شناختن آن بعنوان يک سيستم فکرى و سياسى ابدا نيازى به رجوع به چپ ايران و تحولات آن نيست. هيچ چيز ويژه ايرانى اى در اين بحث نيست. بحث من اينست که سوسياليسم کارگرى يک جريان عينى و مادى در جامعه سرمايه دارى است و از لحاظ نظرى مارکسيسم پرچم آن است. از نظر تحليلى بحث امروز ما درباره کمونيسم کارگرى ابدا استنتاجى از چپ ايران و يا حتى مبارزه طبقاتى در ايران، تا چه رسد به تحولات درون حزب کمونيست ايران، نيست. بلکه يک نقطه نظر و يک ارزيابى عام کمونيستى از موقعيت جنبش طبقاتى و سرنوشت سوسياليسم بعنوان يک تئورى و يک پراتيک اجتماعى است. اما واضح است که من بعنوان يک فرد، و گرايش ما بعنوان مجموعه اى از افراد، در متن يک تجربه سياسى معين به اين ارزيابى ها و به اين نقطه نظرات رسيده ايم. ما فعالين نسل اخير کمونيسم در ايران هستيم، در شکل دادن به فکر و عمل سياسى جنبش سوسياليستى زمان خودمان در اين کشور معين نقش بازى کرده ايم، تبليغ کرده ايم، سازمان داده ايم، مرزبندى ها و وحدت هائى در اين چپ راديکال ايجاد کرده ايم. جمعبندى امروز ما، هر قدر هم که مولفه هاى عامى بدست داده باشد، بهرحال تا آنجا که داريم از تحولات ذهنى اين اشخاص حرف ميزنيم، در امتداد تاريخى تجربه سياسى ماست.
62
اما همين تجربه سياسى را نيز نبايد فقط محلى و کشورى تصور کرد. اگر عمل سياسى اين افراد عمدتا محدود به جغرافياى سياسى معينى بوده، بعنوان کمونيست و سوسياليست از معضلات و مشاهدات وسيع تر و جهانى ترى تاثير پذيرفته اند و به آن عکس العمل نشان داده اند. اين بنظر من نه فقط در مورد ما در حزب کمونيست ايران، بلکه در مورد کل فعالين چپ ايران، حتى آنهائى که تصويرى فوق العاده کشورى، محلى و محدود از خود و هويت سياسى خود دارند هم صدق ميکند.
63
بنظر من دهسال پس از انقلاب ٥٧ سوق يافتن چپ ايران به يک بازانديشى اساسى امرى اجتناب ناپذير است. چپ راديکال ايران بى ربطى اش به جامعه را تجربه کرد، شاهد اين بود که تمام راديکاليسم خلق گرايانه و اصلاح طلبانه اش نقد شد و دود شد و هوا رفت،شاهد اين بود که آنچه که بظاهر مبناى فکرى و عملى کافى اى براى مبارزه قهرمانانه عليه استبداد سلطنتى بود، توانائى پاسخگوئى به مقدماتى ترين مسائل مبارزه سياسى و گرد آورى حداقل نيرو و اتحاد براى هرنوع اعتراض اجتماعى و حتى هرنوع ابراز وجود محدود فرقه اى را از دست داده است. اين تجربه، بويژه براى قربانيانش، بطور قطع گرايشى به بازبينى و بازانديشى ببار مياورد. اما آنچه که به اين بازبينى خواص امروزش و نتايج امروزش را بخشيده است ديگر اوضاع سوسياليسم در مقياس بين المللى است. راستش فکر ميکنم خود تجربه عينى انقلاب ٥٧ ، غلبه ارتجاع بورژوا- اسلامى و کابوسى که مردم ايران هنوز دارند از سر ميگذارنند، محصول يک موقعيت جهانى بود و بخصوص مهر بحران سوسياليسم بورژوائى و هرنوع راديکاليسم غيرکارگرى در سطح جهانى را برخود داشت. وقايع چين و شوروى و شکست قطعى سوسياليسم بورژوائى در برابر هجوم گرايش راست در درون بورژوازى در مقياس جهانى چپ راديکال ايرانى راناگزير ميکند که بازانديشى اش را در مقياسى جهانى و با ارجاع به کل موقعيت سوسياليسم و راديکاليسم در سطح بين المللى انجام بدهد و حتى به تجربه ايرانى خوددر يک چهارچوب جهانى فکر کند. اينکار امروز عمدتا صورت گرفته است. نتايج اين جمعبندى دارد خود را بصورت تغيير و تحولات جدى فکرى و سازمانى در چپ ايران نشان ميدهد. بخش وسيعى از فعالين چپ راديکال سابق ايران در نتيجه اين اوضاع تماما به راست چرخيده اند. پوپوليسم و راديکاليسم سابق خود را چشيده اند و به اين نتيجه رسيده اند که دموکراسى و ناسيوناليسمش کم بوده. خيلى هايشان پوسته راديکاليسم پيشينشان را کنار زده اند و در زير آن دارند خود را بعنوان نسل جديد ملى گراها و دموکراتهاى ايرانى کشف ميکنند و اين کشف خود را به صداى بلند جشن ميگيرند. اين جريان به يک سوسيال دموکراسى و يک ليبراليسم نوين ايرانى منجر ميگردد که از پايه اجتماعى وسيعى در درون بورژوازى ايران برخوردار است. يک جريان اقتصاد ساز و ضد کارگر و بيزار از هرنوع انقلاب. جريانى که بالاخره ميخواهد بورژوازى ايران را از زير سايه شاه و جبهه ملى و اسلام و حزب توده بيرون بياورد و وارد مبارزه طبقاتى دنياى انتهاى قرن بيستم بکند.
64
کمونيسم کارگرى نيز حاصل يک بازبينى است. اينهم جمعبندى ما از همين دوره و همين دنيا است. انقلاب ايران بنظر من عليرغم شکست سياسى اش بلوغ اجتماعى و سياسى عظيمى را ببار آورد. يک نتيجه اين انقلاب اين بود که شکاف سياست و اقتصاد در جامعه ايران پر شد. دوران اختناق آريامهرى، دوران توسعه سرمايه دارى از يکسو و انجماد روبناى سياسى از سوى ديگر بود. انقلاب قيد و بند را از روى سياست برداشت ولذا آن تحولات سياسى، بويژه در درون اپوزيسيون ايران، که مدتها بود ضرورى و عينى شده بود در فاصله کوتاهى، درست مانند فيلم تند شده، رخ داد. پرونده جريانات سنتى اپوزيسيون بورژوائى بسرعت باز و بسته شد. چپ راديکال از چريک فدائى تا سوسياليسم خلقى نوع پيکار، در ظرف يکى دو سال مطرح شد، توسط جامعه نقد شد و از صحنه خارج شد. نيروهاى طبقاتى جديد که پشت حصار هاى اختناق بروز سياسى آشکار نيافته بودند ميداندار شدند. مهم تر از همه جنبش کارگرى و در درون آن سوسياليسم کارگرى ايران بود. اين چپ ايران را دگرگون کرد. همان واقعيتى که دولت بورژوائى در ايران را وادار ميکند حرکت شوراهاى اسلامى را راه بياندازد، روى چپ ناسيونال رفرميست و ضدرژيمى و غير کارگرى ايران هم فشار آورد. نوع جديدى از چپ راديکال شکل گرفت که مشخصا فشار اين سوسياليسم کارگرى را منعکس ميکرد. حزب کمونيست بطور مشخص حاصل اين موقعيت است.
65
بنظر من طرح بحث کمونيسم کارگرى به معناى شيپور پايان همزيستى سوسياليسم کارگرى با راديکاليسم ملى و اصلاح طلبانه اپوزيسيون غيرکارگرى در ايران است. بحث کمونيسم کارگرى ديگر دقيقا يعنى جدا کردن سرنوشت سوسياليسم کارگرى در ايران از چپ راديکال غير کارگرى ايران و از تاريخ اين چپ. اين ديگر مستلزم گذاشتن پايه هاى اين جنبش در ايران بر تاريخ جهانى خودش و استنتاج موقعيتش از موقعيت عمومى کمونيسم کارگرى، در قبال بورژوازى و در قبال سوسياليسم غير کارگرى، در يک مقياس جهانى است. بازبينى من، بعنوان يک فرد، از تجربه دهسال گذشته به اين ترتيب مرا به نتايج کاملا متفاوتى رسانده است. چپ ايران و حتى حزب کمونيست ايران را بايد اززاويه يک جنبش طبقاتى و لاجرم فرا ملى و از زاويه يک پرچم جهانى براى تغيير جامعه نگريست. از اين زاويه ميتوان در برابر سوسياليسمى که زوال مييابد، به روشنى جنبش سوسياليستى ديگرى را ديد که کاملا بربنياد طبقاتى ديگر و در متن اعتراض اجتماعى ديگرى قرار دارد، زنده است و پاسخ دارد. من خود را فعال اين جنبش ميدانم و مستقل از اينکه اپوزيسيون چپ بورژوازى ايران امروز درباره خود چه ميانديشد، مستقل از اينکه جنبش سرمايه دارى دولتى در جهان چه بسرش آمده است، مستقل از اينکه مارکسيسم از نظر اينها چه هست و چه نيست، بعنوان فعال جنبش اعتراض اجتماعى کارگر، بايد به فکر سازمانيابى و رشد اين جنبش باشم. بنابراين با بحث کمونيسم کارگرى، ما از اين تجربه با پرچم مارکسيسم و با اصل قرار دادن اعتراض طبقاتى بيرون آمده ايم. اين درست نقطه مقابل حرکت عمومى چپ راديکال ايران است که بلوغ سياسى اش را دقيقا با صراحت دادن به بى اعتقادى اش به هردوى اينها به نمايش گذاشته است.
66
بنظر من کمونيسم کارگرى از يکسو و ليبراليسم و سوسيال دموکراسى نوين از سوى ديگر سنت هاى مبارزاتى و گرايشات حزبى اصلى در اپوزيسيون ايران در دوره آتى را تشکيل خواهند داد. تمام احزاب و جريانات چپ موجود تحت تاثير اين دو جريان اصلى تغيير شکل ميدهند و قطب بندى ميشوند. تازه اينجا بنظر من صحنه سياست در ايران آنطور که متناسب با واقعيات اقتصادى جامعه است چيده خواهد شد. بين اين دوجريان هرنوع تحزب تحت نام چپ چيزى جز جست و خيزهاى فرقه اى نسل پيشين فعالين اپوزيسيون ايران نخواهد بود و ابدا مضمون و اهميت اجتماعى جدى اى پيدا نميکند.
67
سوال: بدرجه اى که شما خصلت طبقاتى ويژه کمونيسم را تاکيد ميکنيد، يعنى اين واقعيت را که کمونيسم جنبش اعتراض ضد سرمايه دارى کارگر است، بهمان درجه يک ايراد قديمى که عليه کمونيست ها بطور کلى مطرح ميشد بطور برجسته ترى در برابر شما قرار ميگيرد، و آن مساله وزنه اقتصادى و کمى کارگر در سرمايه دارى معاصر است. گفته ميشود که با رشد تکنيک، يا انقلاب تکنيکى، کارگر بعنوان يک طبقه ديگر از نظر کمى آن نيروئى نيست که مارکس از آن صحبت ميکند. اکثريت جامعه را تشکيل نميدهد، و آلترناتيو کمونيستى بزعم اينها زمينه خود را از دست ميدهد. اين تبيين براى مثال در اروپا در ميان احزاب به اصطلاح کمونيست، اوروکمونيستها، چپ نو و غيره تقريبا عموميت پيدا کرده. اين احزاب، لااقل در تئورى، به سوى وسعت دادن و تنوع بخشيدن به پايه اجتماعى خود رفته اند. اين عکس حرکتى است که شما ميکنيد. خيلى ساده ممکن است بشما بگويند که کمونيسم کارگرى شما عاقبت روشنى نخواهد داشت زيرا کارگر بعنوان يک طبقه موقعيت اقتصادى و وزنه کمى پيشين را ندارد. در اين مورد چه فکر ميکنيد؟
68
منصور حکمت: اين بنظر من انتقاد خيلى مفيدى است چون امکان ميدهد تفاوتها و مرزبندى هاى جدى ما با سوسياليسم و کمونيسم تاکنون موجود و با همين نوع چپ ها کاملا روشن بشود. اينکه وزنه کمى، اقتصادى و سياسى کارگر در جامعه موجود چيست و مثلا در مقايسه با زمان انتشار کتاب سرمايه يا وقوع انقلاب روسيه يا بعد از جنگ دوم و غيره چه تفاوتهائى کرده است، يک مساله عينى و قابل اندازه گيرى است و پاسخ ايدئولوژيک برنميدارد. و دقيقا از اين موضع ابژکتيو است که فکر ميکنم کسانى که حاضر نيستند رشد عظيم در کميت کارگر مزدى در جهان معاصر را به نسبت هر دوره قبل ببيننيد قطعا دارند از وراى يک عينک ايدئولوژيکى ضد سوسياليستى به دنيا نگاه ميکنند. وقتى مارکس کتاب سرمايه را مينوشت، سرمايه بعنوان يک رابطه توليدى، بعنوان رابطه اى مبتنى بر اشتغال کارگر مزدى، در چند کشور جهان بيشتر غلبه نداشت.خيلى از کشورهائى که امروز تعداد و وضع شغلى کارگرانشان در آمارهاى سازمان جهانى کار ثبت ميشود در آن دوره ها شايد حتى روى نقشه سياسى و اقتصادى جهان نبودند. درتمام دنيا کار مزدى براى سرمايه به شيوه تامين معاش اکثريت عظيم توليدکنندگان تبديل شده. پشت اين نوع ايرادها يک اروپا محورى محدود و يک تلاش کودکانه براى توجيه سياست رفرميستى در محدوده اروپاى غربى نهفته است. وگرنه هرکس ميتواند آلمان ١٩٢٠ را با کره و تايوان و برزيل و آفريقاى جنوبى و غيره امروز مقايسه کند، هندوستان و چين امروز را با پنجاه سال قبل مقايسه کند، و نتيجه آمارى خود را بگيرد. از اين گذشته، عجيب است که بحث انقلاب و جنبش کارگر صنعتى و مدرن، امروز که هر روزنامه به هر زبانى را باز ميکنيد صحبت توليد و مزد و انباشت و بارآورى کار و مقابله دولت ها و تشکل هاى کارگرى است، کمتر از پنجاه سال قبل، تا چه رسد به صد وپنجاه سال قبل، کار برد داشته باشد. اين ايرادات مسخره است. اينها توجيهات سوسياليسم بورژوائى است که ميخواهد براى جدائى خود از طبقه کارگر و اعتراض کارگرى بهانه به زعم خود علمى و “مارکسيست پسند” جور کند و يا براى اعلام وفادارى اش به پارلمان و مبارزه پارلمانى نزد بورژوازى سوگند تئوريک بخورد. بنظر من کارگر هيچگاه مانند امروز در صحنه اقتصادى و سياسى مقتدر نبوده.
69
اما، مشاهده آمارى و عينى از وضعيت طبقه کارگر هرچه باشد، پاسخ ما به اين ايراد يک چيز بيشتر نيست. راستش حتى بهتر ميدانم براى روشن تر بيان کردن منظورم موقتا بپذيرم که کارگر يک طبقه اقليت است و وزنه اقتصادى اش کاهش يافته. خوب که چه؟ ما فعالين جنبش اعتراضى کارگرى هستيم، ما براى برقرارى آلترناتيو اجتماعى و اقتصادى کارگر به مثابه يک طبقه مبارزه ميکنيم. کسى ميتواند بر اساس گزارش آمارى از وزنه طبقات، جنبش و امر خودش را عوض کند که در اين انتخاب مخير باشد. کمونيسم کارگرى جنبش سياسى و اجتماعى يک طبقه است، حال اين طبقه ٢٠ درصد جامعه را تشکيل بدهد يا ٥١ درصد چيزى را براى ما عوض نميکند. موقعيت کارگر در توليد تغيير نميکند، بنياداقتصادى جامعه تغيير نميکند، آلترناتيو اين طبقه براى سازماندهى جامعه بشرى تغيير نميکند. کارگر باز هم مجبور است هرروز کارش را بفروشد تا زندگى کند و لذا هنوز از همان دريچه به دنيا نگاه ميکند و همان راه حل را برايش دارد. کمونيسم يک ايده و يک نسخه اقتصادى و اجتماعى نيست که گويا مارکس گشته و از ميان طبقات مختلف طبقه کارگر را براى عملى کردن آن انتخاب کرده، تا امروز سوسياليست ما با تصور اينکه حالا تعداد کارگران کم شده يا ديگر اکثريت نيستند براى تحققش دنبال عامل اجرائى جديد بگردد. يا اصلا از خيرش بگذرد و سراغ اين را بگيرد که حالا اقشاراکثريت چه نظامى ميخواهند و به آن امر بپيوندد. سوسياليسم تاجى نيست که بتوان روى سر هر قشر و طبقه اى گذاشت. امر کارگر است بعنوان يک طبقه اجتماعى معين. کمونيسم جنبش کارگر است براى نابودى سرمايه دارى، لغو کار مزدى و امحاء استثمار و طبقات. مارکس هيچ جا حقانيت کمونيسم را از ايده اکثريت داشتن کارگران استنتاج نکرده. دوره خودش که پرولتاريا بهيچوجه اکثريت نبود. براى کمونيسم حقانيت کارگر و مشروعيت و الزام انقلاب کارگرى از هيچ مقوله اى نظير دموکراسى و اکثريت بودن زحمتکشان استنتاج نشده است. کارگر و دشمنى اش با سرمايه نقطه شروع بحث است. مگر مبارزه براى برابرى زن و مرد از کثرت زنان استنتاج شده يا مشروعيت خود را از اينجا ميگيرد؟ مگر سياهان اکثريت هستند؟ آيا هيچ فعال جنبش حقوق زنان يا برابرى نژادى با نشان دادن آمار درصد زنان يا رنگين پوستان تغييرى در امر و در مبارزه اش داده ميشود؟ چرا کمونيسم بعنوان جنبش اعتراض کارگرى بايد جز اين باشد؟ واقعيت اينست که در حالى که زنان يا اقليت هاى نژادى معلوم است که اعتراضشان ريشه در موقعيت عينى و داده شده آنها در جامعه دارد، جنبش به اصطلاح کمونيستى و سوسياليستى موجود چنين ربط عينى را با کارگر بعنوان يک موجوديت اجتماعى معلوم نميتواند نشان بدهد. اگر کمونيسم موجود واقعا اعتراض کارگرى را نمايندگى ميکرد آنوقت اين ايراد همانقدر مسخره بنظر ميرسيد که وقتى که مثال زنان را ميزنيم. آنوقت چنين مساله و نظريه اى کلا در چهارچوب سنت فکرى کمونيسم مطرح نميشد. اما کمونيسم عصر ما در واقع در همان موقعيت سوسياليسم اتوپيک دوره مارکس قرار گرفته است. مجموعه اى از ايده ها و مدل ها که بايد توسط اقشار اجتماعى پياده شود. کمونيسم به اسم رمز احزاب غير کارگرى اصلاح طلبى تبديل شده که براى تحقق برنامه خود به نيروى کارگران نياز داشته اند. حالا اگر کسى تذکر بدهد که کارگران آن نيروى سابق نيستند و يا کلا تئورى مارکسيسم در اهميت اجتماعى کارگران غلو کرده است، آنوقت اين جريانات به اصطلاح کمونيست طبعا بايد بساط خود را جاى ديگرى پهن کنند: در ميان خلق هاى تحت ستم، دانشجويان، دهقانان و غيره. اين اتفاقى است که تاکنون افتاده. اما کارگر با موقعيت عينى اش، با اعتراضش به نظام مزدبگيرى و مالکيت خصوصى، با راه حل واقعى اش براى بشريت سرجاى خودش ايستاده و نميتواند جز با کمونيسم به نظام موجود اعتراض کند. ما فعال اين جنبش هستيم. اين جنبش و فقط اين جنبش پاسخ ما به اوضاع موجود است. فلان استاد دانشگاه سابق کمونيست ميتواند از فردا “سبز”، سوسيال دموکرات، ناسيوناليست، يا اصلا عارف بشود. طبقه کارگر نميتواند.
70
ممکن است گفته شود که شما اعتراض کمونيستى و طبقاتى تان را بکنيد اما با تغيير وزنه کذائى کارگران در اقتصاد و جامعه پيروزى تان غير ممکن شده و يا مشروعيت انقلابتان از نقطه نظر اکثريت جامعه زير سوال ميرود. پاسخ من، صرفنظر از اينکه اين را يک رجز خوانى توخالى سرمايه عليه کارگر ميدانم، اينست که براى پيروزى لازم نيست کارگر اکثريت باشد، چون مکانيسم اين پيروزى يک رفراندم در يک روز آفتابى نيست. جامعه دستخوش بحران و انقلاب ميشود. اين قانون اساسى جهان سرمايه دارى است. در متن اين دوره انقلابى صفبندى اجتماعى حول راه حل ها و پرچم هاى طبقات اصلى جامعه، کارگر و سرمايه دار، شکل ميگيرد. کارگر، ستون فقرات توليد در جامعه موجود،بعنوان رهبر جامعه نوين، بعنوان آن طبقه اجتماعى که راهى واقعى براى خاتمه دادن به مصائب بشريت بطور کلى دارد به پيروزى ميرسد. خود بورژوازى جز با اين روش به قدرت نرسيده است. بدون اينکه هيچگاه از نظر کمى از يک اقليت بسيار ناچيز در جامعه فراتر رفته باشد. و جالب است که کسانى امروز مشروعيت انقلاب کارگرى را از زاويه درصد کمى طبقات در کل جمعيت به زير سوال ميبرند که همين امروز مشروعيت حکومت يک اقليت بسيار کوچک، بورژوازى، را پذيرفته اند . قدرت طبقه کارگر فقط در کميت آن نهفته نيست. اين قدرت اساسا در موقعيت اين طبقه در توليد سرمايه دارى و در عينيت و حقيقت راه حلى است که کارگر در برابر جامعه بطور کلى قرار ميدهد. ممکن است روزى برسد که کارمندان دولتى و خصوصى اکثريت مردم را تشکيل بدهند، همانطور که دهقانان در دوره هائى در طول تاريخ چنين بوده اند. اما جدال اجتماعى اى که تکليف همين اکثريت فرضى را هم روشن ميکند جدال بين طبقات اجتماعى اصلى در جامعه، يعنى طبقاتى که توليد در جامعه موجود اين موقعيت را به آنها داده است،و ميان افق ها و آلترناتيوهاى آنهاست. جامعه بورژوائى تا همينجا بن بست همه جانبه خود و تناقضش را با سعادت و حرمت انسان نشان داده. کمونيسم کارگرى جواب اين بن بست را دارد.
71
بهرحال دوره قدرتنمائى کارگر در صحنه سياسى بار ديگر دارد شروع ميشود و اينبار بنظر من بويژه در مهد سرمايه دارى و در مرکز همان جوامعى که گويا وزنه کارگر در آنها کم شده. فکر ميکنم واقعيات چند سال آينده بهتر از هر استدلالى قدرت واقعى کارگر را حالى سوسياليست هاى سابق و احزاب جديدشان بکند.
[...] تفاوت هاى ما قسمت دوم [...]
بازتاب با تفاوت هاى ما قسمت اول « آموزشکده سازمان جوانان کمونیست — سپتامبر 9, 2007 @ 10:40 ق.ظ
[...] تفاوت هاى ما قسمت دوم [...]
بازتاب با وبلاگ آموزشی سازمان جوانان کمونیست — آوریل 11, 2008 @ 2:36 ب.ظ