وبلاگ آموزشی سازمان جوانان کمونیست

سپتامبر 8, 2007

تفاوت هاى ما قسمت سوم

دسته: Uncategorized — amoozeshsjk @ 11:49 ب.ظ

سوال: در مورد جنبه هاى نظرى بحث کمونيسم کارگرى نکات زيادى هنوز ميماند که ميتوانست اينجا مورد بحث ما باشد. در سمينارى که چندماه قبل در معرفى اين مبحث ارائه کرديد به بسيارى از اين جوانب پرداخته شد. گويا متن اين سمينار قرار است منتشر بشود و بنابراين ما ميتوانيم به همين حد اينجا اکتفا کنيم و وارد بحث درباره حزب کمونيست ايران بشويم. در ابتداى صحبت به وجود و تقابل گرايشات مختلف در حزب کمونيست ايران اشاره کرديد. صفاتى نظير راست و چپ و مرکز هنوز مشخصات اجتماعى و فکرى اين گرايشات را بيان نميکند. چه تبيينى از مشخصات سياسى و اجتماعى اين گرايشات داريد؟
74
منصور حکمت: براى تشخيص خصوصيات گرايشات مختلف در حزب بدوا بايد اين را روشن کرد که اين حزب اصولا طى چه روندى پيدا شده و از اوضاع و احوال اجتماعى و بيرونى خود چه تاثيراتى پذيرفته است. حزب کمونيست زير پرچم آن حرکتى در چپ ايران شکل گرفت که خود را “مارکسيسم انقلابى ايران” اطلاق ميکرد. چهارچوب فکرى اين جريان را نقد خلق گرايى و رجعتى به ارتدوکسى مارکسيسم تشکيل ميداد. حزب کمونيست با اضمحلال سوسياليسم خلقى و بعنوان جريانى در نقد سوسياليسم خلقى بوجود آمد. از نظر سياسى اين جريان چپ ترين جناح اپوزيسيون چپ در ايران را تشکيل ميداد. اما واقعيت اينست که نه فقط جريانات اجتماعى و سياسى ديگر در شکل گيرى حزب کمونيست ايران سهيم شدند، بلکه خود اين “مارکسيسم انقلابى ايران” هم پديده مرکبى بود و در درون خود مهم ترين کشمکش ميان گرايشات در کمونيسم ايران را حمل ميکرد.
75
اگر شرايط تاريخى پيدايش اين جريان را بشکافيد دو روند اصلى را تشخيص ميدهيد. اول، فعال شدن جنبش اعتراضى طبقه کارگر در طول انقلاب و شکل گرفتن و يا بهرحال پا جلو گذاشتن قشرى از کارگران سوسياليست در راس اين جنبش اعتراضى. بعبارت ديگر سوسياليسم کارگرى در ايران با انقلاب در صحنه جنبش اعتراضى بشدت فعال شد. ثانيا، در کنار اين حرکت طبقاتى ما يک راديکاليزاسيون فکرى و سياسى در درون چپ راديکال غيرکارگرى را شاهديم. جنبش چپ ايران جنبش روشنفکران بود. در طول انقلاب اين جنبش که از نظر جايگاه اجتماعى اش کاملا از سوسياليسم کارگرى قابل تميز است، بسمت يک مارکسيسم اصولى و انقلابى در تقابل با خلق گرائى و غيره چرخيد. “مارکسيسم انقلابى ايران” از نظر عملى بهرحال يک جريان بود، اما همسوئى و تاثيرات متقابل اين دو روند متمايز اجتماعى را نمايندگى ميکرد. بعبارت ديگر، جريان مارکسيسم انقلابى از يکسو پلى بود براى اتصال سياسى و عملى اين دو گرايش اجتماعى متفاوت و از طرف ديگر خودش قالبى شد براى اينکه سوسياليسم کارگرى و راديکاليسم سوسياليستى اپوزيسيون روشنفکرى باز براى مدتى در جوار هم همزيستى داشته باشند. جريان راديکالى بوجود آمد که چپ را راديکال تر ميکرد، اما در تحليل نهائى سوسياليسم کارگرى را همچنان با راديکاليسم روشنفکر چپ ايرانى هم سرنوشت نگاه ميداشت. اين پيوستگى و همزيستى حاصل همسوئى هردوى اين جنبش ها در مبارزه عليه خلق گرائى و کارگر گريزى اپوزيسيون چپ و بيگانگى آن با تئورى مارکسيسم بود. بهرحال خلاصه حرفم اينست که “مارکسيسم انقلابى ايران” يعنى آن جريان مشخصى که زير پرچم آن حزب کمونيست تشکيل شد از ابتدا بر دو پايه اجتماعى متفاوت بنا شده بود. اين جريان حاصل همسوئى و همزيستى دو جريان اجتماعى متفاوت بود، انتقاد مارکسيستى در درون چپ غير کارگرى با تعرضش عليه خلق گرائى از يکسو، و سوسياليسم کارگرى با شوراها و اعتصابات و رهبران عملى اش از سوى ديگر. واضح است که گسترش انتقاد مارکسيستى نميتوانست چپ راديکال را بسمت طبقه کارگر و به سمت انطباق بيشتر با سوسياليسم کارگرى نراند. حرکت انتقادى تئوريک و سياسى اى که در درون چپ راديکال ايران شکل گرفت از هر لحاظ موقعيت سوسياليسم کارگرى را تقويت ميکرد. اما بعنوان يک جريان معين سياسى، مارکسيسم انقلابى ايران، عين سوسياليسم کارگرى نبود. يک بلوک ضد پوپوليستى بود با گرايشات متفاوتى در درون خودش. و باز روشن است که با زوال پوپوليسم عمر مفيد اين بلوک هم به پايان ميرسد.
76
اضمحلال پوپوليسم و نفس تشکيل حزب کمونيست بعنوان سند عملى پيروزى بر خلق گرائى، طبعا، همانطور که در عمل پيش آمد، به مطلوبيت اين چتر و اين قالب مشترک خاتمه ميداد و اين جريان را به عوامل تشکيل دهنده اش تجزيه ميکرد. اين اتفاق، که مرحله مهمى در تاريخ تکامل سوسياليسم کارگرى در ايران است، از آنجا که حزب به بستر اصلى سوسياليسم راديکال در ايران تبديل شده بود، تا حدود زيادى بصورت پيدايش شکافهائى در درون حزب کمونيست ايران رخ داد.
77
اين چهارچوب مشترک بهررو مبناى رسمى و اصلى تشکيل حزب بود. برنامه اش، مطالباتش،سنت هايش همه بعنوان اصول و حقايقى که حزب بايد برمبناى آن کارکند پذيرفته شده بود. اما حزب کمونيست به اين جريان و گرايشات تشکيل دهنده آن منحصر نماند. چند گرايش مهم ديگر در حزب کمونيست دخيل شدند. در کردستان ناسيوناليسم کرد از ابتدا،باشد که در اشکال خلقى تر و راديکال ترى، در سنت مبارزه کومه له سهيم شده بود. درکنگره دوم کومه له مارکسيسم انقلابى در اين تشکيلات رسما پيروز شد. جريان ناسيوناليستى ساکت شد اما در حاشيه کومه له وارد حزب شد. از طرف ديگر در مقياس سراسرى، حزب کمونيست، و قبل از آن حتى خود سازمانها و فراکسيون هاى موسوم به مارکسيسم انقلابى، به قطب جاذبى براى چپ راديکال ايران بطور کلى تبديل شدند. خواه ناخواه گرايشات مختلف موجود در چپ راديکال ايران، با درجه اى حک و اصلاح، وارد حزب شدند. در سال ٦٢ حزب کمونيست ظرفى است براى فعاليت همه اين گرايشات زير چتر عمومىمارکسيسم انقلابى ايران”. طبيعى بود که اين موازنه گرايشات، با توجه به تکوين تفکر سياسى در درون حزب و از آن مهمتر با توجه به تغييرات عينى در مقياس اجتماعى در ايران و در سطح بين المللى، نميتوانست بهمان صورت باقى بماند. مجموعه اين عوامل گرايشات سياسى در درون حزب کمونيست ايران را از هم دور کرد. چپ و راست و مرکزى بوجود آورد که حاصل حرکت و تکامل گرايشات درونى حزب در اوضاع جديد بود.
78
سوال: در مقطع مشخص امروز بنظر شما کدام گرايشات راست و چپ و مرکز را در حزب کمونيست تشکيل ميدهند؟
79
منصور حکمت: بدوا بايد اين را بگويم که روى کاغذ و از نظر رسمى در درون حزب کمونيست ايران ظاهرا جناح بندى اى وجود ندارد. نظرات رسمى اين حزب در قبال مسائل اساسى تاکنون عمدتا توسط گرايش چپ در اين حزب تبيين شده و اصرار زيادى از جانب بسيارى در اين حزب وجود دارد که نظرات رسمى درواقع درک هاى مشترک کل حزب را بيان کرده است. از جمله حتى خود بحث کمونيسم کارگرى. اتفاق آراء در تصميم گيرى ها يک امر کمابيش متعارف در حزب بوده است. حتى بيان اينکه در درون حزب خطوط و گرايشات ناسازگار با هم وجود دارد خيلى ها را در حزب برآشفته ميکند. هرچند که اين اواخر اين واقعيات را رفقاى بيشترى دارند به رسميت ميشناسند. بهرحال ميخواهم بگويم که برخلاف چپ، که ديدگاههايش معلوم است و بويژه بعد از کنگره سوم کوشيده است تا به شکل يک گرايش متمايز سخن بگويد، راست و مرکز در حزب جرياناتى نيستند که به شکل فراکسيون ها و يا با پلاتفرم ها و سخنگويان از پيش معلومى قابل مشاهده باشند. اما وجودشان و دامنه قدرت و نفوذشان کاملا قابل مشاهده است و بويژه در اين دور اخير، پس از کنگره سوم، تقابل گرايشات درون حزبى بمراتب شفاف تر شده و اشکال کنکرت ترى بخود گرفته. اين را هم اضافه کنم که وقتى از گرايشات درون حزب حرف ميزنم دو سطح مختلف را مد نظر دارم. اول سطح سياسى، يعنى آنجا که يک گرايش خود را بصورت جهت گيرى ها و سياست ها و سنت ها و پراتيک هاى معينى نشان ميدهد، و دوم سطح تشکيلاتى،يعنى تعلق کادرها و ارگانها به گرايشات مختلف. در اين مورد دوم بحث من اساسا مربوط به کادرهائى است که کميته هاى تصميم گيرنده اصلى را پر ميکنند و نه اعضاء حزب بطور کلى. نحوه قطب بندى اعضاء حزب حول اين گرايشات تنها وقتى بدرستى قابل بررسى خواهد بود که هر گرايش در سطح کادرها و سياست ها بيش از اين متعين شده باشد و تقابل کنکرت ترى در اين سطح بوجود آمده باشد. اين چيزى است که بنظر ميايد امروز دارد صورت ميگيرد.
80
در کل دو جريان راست وجود دارد که کاملا حسابشان از نظر سياسى و اجتماعى از هم جداست. اول، ناسيوناليسم کرد که در تشکيلات کردستان حزب و بدرجه اى در تشکيلات خارج کشور حزب نفوذ معينى دارد. اين جريان همانطور که گفتم تا اين اواخر عمدتا ساکت بوده و به اهرم هائى که در سطح عملى تر براى تاثير گذارى به کار و بار حزب در دست داشته، به نفوذ تاريخى سنت هايش در مبارزه مسلحانه و نظاير اينها قانع و دلخوش بود. اين وضعيت امروز تغيير کرده و تا حدودى اين جريان خودنمائى بيشترى ميکند. گرايش ديگر حاصل تعرض بين المللى بورژوازى عليه سوسياليسم بطور کلى و عليه مارکسيسم بطور اخص است. بيرون حزب ما اين را بصورت سوسيال دموکرات شدن و ليبرال شدن و چپ نوئى شدن فعالين پوپوليست چپ ايران ميبينيم. در داخل حزب هم تاثيراتى در اين جهت مشاهده ميشود. اما باز با توجه به هژمونى فکرى مارکسيسم راديکال و ارتدوکسى مارکسيسم در حزب کمونيست، اين گرايش بصورت يک گرايش خاموش و مسکوت ديده ميشود. نميشود به اين جريان نسبت آکادميسم داد چرا که واقعا حتى مايه کار تحقيقى و نوشتنى هم از خود نشان نداده. عمدتا شکل ابراز وجود اين جريان محافظه کارى سياسى، عدم تحرک عملى، محفليسم و نظاير آن است. از نظر فکرى بنظر من اينها يک گرايش دموکراتيک و يا سوسيال دموکراتيک را نمايندگى ميکنند. اين گرايشات راست طبعا خوانائى با هم ندارند و رضايتى هم از وجود ديگرى در حزب ندارند.
81
مرکز اين حزب، و در واقع از نظر کمى بزرگترين بخش اين حزب را همان سنت مارکسيم انقلابى ضد پوپوليست تشکيل ميدهد که حزب خود را ساخته شده ميبيند و امر اساسى اش را اداره حزب و بعبارتى تشکيلات دارى تشکيل ميدهد. اين جريانى است که نميتواند پايان موازنه فکرى و سياسى قبلى را ببيند و به رسميت بشناسد. اين را نميبيند که چهارچوب فکرى و سياسى ضد پوپوليستى با زوال پوپوليسم خود بلامصرف و ناکافى ميشود.از نظر اجتماعى بنظر من خط مرکز برخلاف راست فاقد يک پايه مادى است. اين نوع مارکسيسم انقلابى، يعنى جنبش اجتماعى روشنفکران کمونيست دوره اش تمام شده و هر نوعکمونيسم راديکال و ازنظر فکرى ارتدوکس تنها بر بنياد جنبش سوسياليستى کارگر امکان وجود دارد. اين حرف را ما در کنگره زديم بى آنکه کسى از اين مرکز عظيم انتقاد ما و هشدار ما را بخودش بگيرد. بهرحال مرکز امروز همان چپ سابق حزب است که در شرايط جهان امروز حرف بيشترى ندارد، پاسخى به معضلات کمونيسم امروز ندارد وگاه حتى متاسفانه سوالى هم ندارد، چرا که حزبى هست که بايد حفظ بشود، رشد بکند، عضو بگيرد و روزنامه منتشر کند و غيره. همانطور که گفتم در حزب کمونيست در کليه سطوح، در کميته مرکزى و به پائين، به استثناى شاخه هاى فعاليت کارگرى حزب در داخل ايران، ما اين مرکز را بعنوان گرايش اصلى ميبينيم.
82
گرايش چپ گرايشى است که با بحث کمونيسم کارگرى و با تلاشهاى سالهاى اخير براى بدست دادن يک بنياد فکرى و عملى براى سازماندهى سوسياليستى طبقه و تبيين مسائل کمونيسم از زاويه سوسياليسم کارگرى مشخص ميشود. اين جريان از قبل از تشکيل حزب کمونيست و بخصوص از کنگره اتحاد مبارزان کمونيست بتدريج قالب مشترک مارکسيسم انقلابى ايران را شکست. ناکافى دانستن خلوص نظرى و تاکيد بر خصلت اجتماعى کار کمونيستى بعنوان سازماندهى اعتراض سوسياليستى خود طبقه کارگر معرف اين جريان است. از نظر اجتماعى اين شاخه اى از آن کمونيسمى است که در تمام طول اين گفتگو ازآن صحبت کردم. پايه مادى اين جريان در جامعه بسيار عينى و قدرتمند است، و هم اکنون بطور مشخص مورد توجه آن بخشهائى از تشکيلات حزب است که مستقيما در درون محيط کارگرى و جنبش اعتراضى طبقه کار ميکنند. اين آن گرايشى است که حزب بطور کلى در سطح رسمى خود را با آن تداعى ميکند، بدون آنکه در صحنه عملى در همه عرصه هاى فعاليت حزب قدرت عملى متناسب با موقعيت رسمى اش داشته باشد.
83
سوال: گفتيد اين گرايشات تحت تاثير عوامل بيرونى و درونى از هم دور شده اند. اين عوامل کدامند و جدائى اين گرايشات در چه اشکالى خود را نشان ميدهد؟
84
منصور حکمت: مهمترين عامل بنظر من تحولاتى است که جنبش به اصطلاح سوسياليستى در دنيا دارداز سر ميگذراند. وقتى “رويزيونيسم” موضوعيت خود را از دست ميدهد، آن چپ راديکالى که به اعتبار “آنتى رويزيونيسم” هويت خود را تعريف کرده نيز زمينه وجود خود را از دست ميدهد. چپ راديکال، و از جمله جريان مارکسيسم انقلابى در ايران که مدافع تمام و کمال خلوص نظرى و رجعت به تئورى مارکس بود، اساسا در انتقاد به رويزيونيسم و در تقابل با آن اهميت و موضوعيت پيدا ميکرد و نه به عنوان چهارچوب يک اعتراض اجتماعى و طبقاتى. بنابراين آنچه که ما شاهد آن بوديم اين بود که خط وتفکر رسمى در حزب خصلت انتقادى و تعرضى اش به جهان پيرامون خود را از دست ميدهد و به ايدئولوژى يک حزب سياسى و به فلسفه حزب دارى تبديل ميشود. اين براى مدتى طولانى پديده خيلى شناخته شده اى در حزب بود که رهبران آن مينوشتند تا روزنامه بتواند درآيد يا راديو برنامه داشته باشد. آن حس حقانيت و تعجيل در به کرسى نشاندن ديدگاه خود در تقابل با گرايشات و جريانات ديگر در جامعه که مشخصه دوره انتقاد ضد پوپوليستى بود بتدريج از بين رفت. اين اجتناب ناپذير بود زيرا چهارچوب فکرى آنتى پوپوليستى حزب کار خود را کرده بود و محصول تشکيلاتى خود را ببار آورده بود. بعد از تشکيل حزب امر واقعى به امر اداره حزب تبديل ميشود. اين مساله را درهمان سرمقاله بسوى سوسياليسم شماره يک يکسال پس از تشکيل حزب گوشزد کرديم. بهرحال شروع اين روند واگرائى گرايشات را ميتوان در درجا زدن خط رسمى و غلبه تشکيلاتچيگرى بر آن ديد. رخوت اين جريان در عين حال مصادف است با تحولات فکرى و سياسى بسيار مهمى در کل جنبش موسوم به کمونيسم. اين با خودش جريان وسيعى از بازبينى و تجديد نظر در درون چپ روشنفکرى ببار آورد. تنها کمونيسمى ميتوانست در اين دوره همان طپش و بالندگى را از خود نشان بدهد که پاسخ مسائل اين دوره را داشته باشد.
85
اين پاسخ از چهارچوب فکرى پيشين در نيامد، بلکه با نقد اين چهارچوب از زاويه سوسياليسم کارگرى بدست آمد (يا بهرحال به نظر من بدست آمد). بعبارت ديگر با روشن شدن محدوديت هاى چهارچوب فکرى ضد پوپوليستى و با معلوم شدن ضعف عملى اين جريان در قد و قامت موجودش در سازماندهى طبقاتى، سوسياليسم کارگرى بعنوان يک گرايش دخيل در حزب کمونيست اينبار بصورت يک سنت متمايز شروع به حرف زدن کرد. در اين دوره ما شاهد ادبيات متفاوتى هستيم که توسط اين خط ارائه ميشود و در سنت فکرى ضد پوپوليستى ريشه ندارد. بحث هاى مربوط به شوروى، مباحثات مربوط به سازماندهى کارگرى و غيره، هرچند که بعنوان خط رسمى و در ارگان هاى مرکزى منتشر ميشوند، معلوم است که در موضعى انتقادى نسبت به اين خط رسمى تاکنونى و حتى برخى مبانى برنامه اى و ادراکات پايه اى تاکنونى حزب قرار دارند. بنظر من پس از تشکيل حزب خط کارگرى، جريان چپ، بتدريج و پس از کنگره سوم ديگر رسما، حساب خود را از خط رسمى در حزب جدا ميکند. تا آنجا که به داخل حزب کمونيست ايران برميگردد، مباحثات کمونيسم کارگرى بعنوان تعرضى عليه مرکز مطرح ميشود. جريان چپ مدعى ميشود که با سنت فکرى و عملى حاکم به حزب اختلافى اجتماعى و طبقاتى دارد.
86
حرکت جريانات راست هم ناشى از تحولات جهان بيرونى است. ناسيوناليسم کرد بويژه تحت تاثير اوضاع منطقه است. بى افقى اين سنت را در بيرون حزب کمونيست ايران به روشنى ميبينيم. آشفتگى سياسى و عملى حزب دموکرات و جريانات اپوزيسيون کرد در عراق بر کسى پوشيده نيست. ناسيوناليسمى که با پذيرش قالب هاى راديکال تر و زبان مارکسيستى خود را در حزب کمونيست زنده نگاهداشته است هم از همين بى افقى رنج ميبرد. ناسيوناليسم ناسيوناليسم است و با حضور در حزب کمونيست افق و نگرش اجتماعى اش تغيير نميکند. بحران سوسياليسم بورژوائى در سطح جهانى، رخوت خط رسمى در حزب، و بالاخره سير تکوين جنگ ايران و عراق که فرجه را بر اين جريانات تنگ ميکند، انعطاف پذيرى، قدرت مانور و تحمل اين جريان را کاهش ميدهد. به اين موقعيت تعرض چپ در درون حزب را هم اضافه کنيد. معلوم است که اين جريان بايد بالاخره از موضع اثباتى خود حرکت و مقاومتى بکند.
87
تمايلات چپ نوئى و سوسيال دموکراتيک در حزب که ديگر رسما محصول اوضاع اخير بين المللى است. اين اوضاع کمک کرده است تا بخشى از فعالين چپ راديکال تازه تمايلات سياسى خود را بشناسند. تمام بحث ما اين بود که چپ ايران اساسا يک جريان دموکراتيک ضد استبدادى بوده است. بالاخره خرده بورژواى ناراضى ايرانى که دهسال قبل به دليل اعتبار مارکسيسم مشغله اش و تمايلاتش را تحت نام مارکسيسم بيان ميکردامروز که تمام دنيا دارند ختم مارکسيسم را اعلام ميکنند چرا بايد اين قالب و اين عنوان را تحمل کند. بعلاوه تازه فرصتى پيدا شده که روشنفکر چپ ايرانى در يک مقياس وسيعتر با رگه هاى فکرى غير مارکسيستى بيشتر آشنا بشود. در چنين اوضاعى، با گورباچفيسم در روسيه و سوراخى که در لايه اوزون بوجود آمده و غيره، مشکل بتوان اين گرايش را به حزبى در سنت خاص ضد پوپوليستى خوشنود نگهداشت. اين جريان با بحث هاى امروز در مورد کمونيسم کارگرى که ديگر ابدا نميتواند کنار بيايد.
88
همه اينها يعنى اينکه در حزب کمونيست ايران هم نظير جامعه بطور کلى، سوسياليسم غيرکارگرى دارد به بن بست ميرسد و زوال پيدا ميکند و سوسياليسم کارگرى دارد خود را از تاريخ چپ غير کارگرى و از تفکر و پراتيک آن جدا ميکند. اوضاع جهانى اين روند را در درون حزب کمونيست ايران بشدت تسريع کرده است.
89
سوال: گرايشات راست واقعا در حزب چه نيرو يا نفوذى دارند؟
90
منصور حکمت: بصورت نيروى متعين و تشکيلاتى خيلى کم. اما نفوذ عملى شان بر کار و بار حزب بصورت ايجاد موانع بر سر راه پيشرفت سياستهاى راديکال حزب کم نيست. گفتم که اين يک حزب مارکسيستى راديکال است. ناسيوناليسم يا سوسيال دموکراتيسم و غيره در اين حزب هيچ نوع مشروعيتى ندارد. بنابراين قدرت و نقش گرايشات راست را اساسا در توانائى آنها در کند کردن لبه سياستهاى چپ در حزب ميتوان ديد و نه بشکل اثباتى در نيروى قائم بذات خود آنها. اينکه جدائى ما از سنت و روش هاى مبارزه مسلحانه ملى و جايگزينى آن با مبارزه مسلحانه کمونيستى در کردستان به چنين روند کشدارى تبديل ميشود، اينکه ايجاد يک سازمان کمونيستى روشن بين، منضبط، پرکار و مسئول درخارج کشور با اينهمه افت و خيز همراه ميشود، اينها آثار و علائم مقاومت اين گرايشات است. اين جريانات پرچمدار ندارند، و در اين چهارچوب مارکسيستى و راديکال مسلط به حزب نميتوانند مستقلا ابراز وجود کنند. اما واقعى اند و در هر فعل و انفعال تشکيلاتى ميتوان مزاحمت اينها را نشان داد. در مجموع گرايش ناسيوناليستى پديده متعين تر و قابل اندازه گيرى ترى از راست روشنفکرى و سوسيال دموکراتيک است. اين دومى بيشتر بصورت تمايلات فردى و محفلى اينجا و آنجا ديده ميشود.
91
سوال: تا آنجا که به گرايشات درون حزبى بر ميگردد، بنابراين، نقد شما، از زاويه مباحثات کمونيسم کارگرى، اساسا متوجه گرايش سانتر در حزب است. چرا که بقول شما تمايلات و سنت هاى راست در همان چهارچوب قديمى فکرى و سياسى حزب جائى ندارند. در نقد مرکز، اما، يک مساله بايد روشن بشود. اگر بحث کمونيسم کارگرى و چهارچوب فکرى اوليه حزب هردو بهرحال تاکيد و رجعتى به ارتدوکسى مارکسيم را نمايندگى ميکنند، آنوقت قاعدتا نقد امروز شما نبايد متضمن انتقاد نظرى اى به چهارچوب فکرى اوليه حزب باشد. عملا هم بنظر ميرسد که در درون حزب بحث کمونيسم کارگرى بصورت انتقادى نه از سيستم فکرى تاکنونى حزب، بلکه بر پراتيک حزب فهميده شده. آيا اين استنباط و برداشت را درست ميدانيد؟
92
منصور حکمت: خير. البته اين نحوه اى است که خيلى از رفقا دوست دارند فکر کنند، چرا که به نحوى بحث امروز را در امتداد بحث ديروز نشان ميدهد و پيوستگى تاريخى حزب را محفوظ نگهميدارد. بنظر من کمونيسم کارگرى حاوى انتقاد نظرى جدى اى به چهارچوب فکرى موسوم به مارکسيسم انقلابى ايران است. تاکيد هردو بر مبتنى بودن به ارتدوکسى مارکسيسم براى يکى فرض کردن اينها حتى از نظر تئوريک کافى نيست. مساله تماما بر سر برداشت متفاوت ما از اين مارکسيسم و اين ارتدوکسى است. به عبارت ديگر، کمونيسم کارگرى بعنوان يک جمعبندى در موضع انتقادى جدى اى نسبت به گذشته فکرى و سياسى خود ما قرار ميگيرد. بگذاريد اين را بيشتر توضيح بدهم چون فکر ميکنم بخصوص از نظر سرنوشت اين جريان در حزب کمونيست ايران اين مهم است.
93
قبلا هم گفتم که من از تقابل جنبش ها، بعنوان پديده هاى اجتماعى، حرکت ميکنم و تنها بر اين مبنى ميتوانم تقابل مکاتب و دستگاههاى فکرى را بشناسم. “مارکسيسم انقلابى ايران” يک جنبش فکرى و سياسى اجتماعى بود. چهارچوب فکرى حرکت مادى اى بود که در جامعه ايران در دوره معينى براه افتاد و نتايج کاملا ملموس و قابل مشاهده اى در سطح جامعه ببار آورد. خيلى ها دوست دارند اين را عنوانى تلقى کنند که اتحاد مبارزان کمونيست بعنوان يک گروه کمونيستى به خودش داده بود. اينها حتى مورخين خوبى هم نيستند. واقعيت اين است که جريان مارکسيسم انقلابى ايران يک جريان انتقادى در درون چپ راديکال غير کارگرى ايران بود که در طول سالهاى ٥٧ تا ٦١ نفوذ وسيعى در درون اين چپ بدست آورد و نهايتا سيماى سياسى و نظرى آن را دگرگون کرد. اين جريان مضمون مشترک کل گرايشات چپ راديکال ايران، يعنى خلق گرائى، را بزير سوال کشيد و ابزارى شد براى يک تکان فکرى اساسى در درون اين چپ. راستش در تاريخ چپ ايران کمتر حالتى چنين کلاسيک از گل کردن و عموميت يافتن يک نقد و يک دستگاه انتقادى را شاهد بوده ايم. درست همانطور که يک مکتب، در نقاشى يا موسيقى ونقد ادبى، همه گير ميشود مارکسيسم انقلابى ايران در محدوده چپ راديکال همه گير شد. انديشه هائى که ابتدا توسط يک گروه کوچک طرح شد، در ظرف مدتى بسيار کوتاه سخنگويان، مبلغين و مدافعينى در کل پهناى چپ ايران پيدا کرد. در تمام تشکيلاتها فشار اين جريان انتقادى بالا گرفت، نه فقط گرايشات قدرتمند به نفع اين نقد شکل گرفت بلکه مخالفين آن هم خيلى زود زبان و فرمولبندى هاى اين جريان را اخذ کردند.اين جريان پرچم چرخش به چپ سوسياليسم راديکال در ايران بود و خيلى زود آنچنان نيروى وسيعى را شامل شد که عملا به بستر اصلى راديکاليسم چپ در ايران تبديل شد و معتبر ترين و فعال ترين حزب سياسى چپ راديکال ، حزب کمونيست ايران، را تشکيل داد. چپ ايران در طول انقلاب ٥٧ پلاريزه شد، مرکز آن دچار تشتت شد، راست آن به سمت حزب توده و سوسيال دموکراسى چرخيد و چپ آن، بر مبناى اين نقد مارکسيستى انقلابى از خلق گرايى، به يک جريان حزبى قدرتمند تبديل شد.
94
واضح است که اين جريان انتقادى به ارتدوکسى مارکسيسم در برابر خلق گرايى متکى بود. واضح است که بسيارى از فعالين اين جريان مارکسيسم را به نقد پوپوليسم محدودنميديدند و تنزل نميدادند. اما بعنوان يک حرکت اجتماعى اين جريان بهرحال سيماى معينى از خود بدست ميداد. اينکه ما، بعنوان فعالين و يا سردمداران اين جريان، ازمارکسيسم چه ميفهميديم يک بحث است و اينکه حرکت مارکسيسم انقلابى بعنوان يک حرکت تعريف شده و عينى چه استنباطى از مارکسيسم بدست ميداد بحث ديگرى است. اين دومى به مراتب مهم تر است. در همه جنبش ها همينطور است. آن بخشى از تفکر و آگاهى رهبران و فعالين يک جريان به مشخصه فکرى و عينى يک جنبش بطور کلى تبديل ميشود که با نيازها و مشخصات مادى و اجتماعى آن حرکت تناسب دارد. يک جنبش بهرحال مشغله اجتماعى معينى پيدا ميکند که تصويرى از تمام افق فعالين و متفکرين و رهبران آن نيست. جريان مارکسيسم انقلابى پرچم راديکاليزاسيون چپ روشنفکرى ايران زير فشار سوسياليسم کارگرى و عظمت معنوى مارکسيسم بود که تازه داشت بطور دست اول و يا با رواياتى اصولى تر در چپ ايران مطرح ميشد. بهرحال مارکسيسم انقلابى بعنوان يک جريان تا آن اندازه به ارتدوکسى رجعت ميکرد که به کار يک چپ غير کارگرى فعال در يک انقلاب معين ميخورد. خيلى از فعالين اين جريان شايد در ذهن خود افقى فراتر يا محدودتر از اين داشتند.
95
رجعت به مارکسيسم در محدوده معين و در چهارچوب معضل اجتماعى معينى که اين جنبش در برابر خود قرار داده بود صورت ميگرفت. کمونيسم کارگرى اين محدوده و اين معضل اجتماعى را نقد ميکند و ميشکند و لذا مجموعه اى از مسائل نظرى و معضلات فکرى و برنامه اى را جلوى خود ميگذارد که اساسا در چهارچوب مارکسيسم انقلابى ايران نميتوانست طرح شود تا چه رسد به اينکه پاسخ بگيرد. سوال اساسى اينست که جريان “مارکسيسم انقلابى ايران” و کمونيسم کارگرى هريک به کجاى مارکسيسم برميگردند. اگر بخواهم انتقاد تئوريک امروز خود را از دستگاه فکرى موسوم به “مارکسيسم انقلابى ايران” ساده کنم و در يک جمله بگويم اين ميشود: اين جريان فاقد يک نگرش تاريخى وفاقد يک درک اجتماعى از خود مارکسيسم به مثابه يک تئورى و يک جنبش بود. بنظر من اين جريان مفسر بسيار خوبى براى مارکسيسم به عنوان يک تئورى بود، البته تا آنجا که امر اجتماعى اى که در برابر خود داشت رجوع به مارکسيسم را ايجاب ميکرد. اين جريان استنتاجات سياسى و تاکتيکى اساسا درستى از اين تئورى بعمل مياورد. تا همين امروز تک تک مواضع اين جريان در قبال گره گاهها و مسائل سياسى دوره انقلاب و پس ازآن به قوت و صحت خود باقى است. اما اشکال بر سر اين بود که براى اين جريان مارکسيسم نهايتا يک تئورى بود، تئورى اى که حقايق جهان سرمايه دارى را ميشکافت و نقد ميکرد. تئورى اى که نقد کارگر به جامعه سرمايه دارى را بيان ميکرد. اين نقد واين تئورى نقطه شروع تفکر و تعقل درباره پراتيک اجتماعى بود. مارکسيسم انقلابى ايران در پى سازمان دادن يک جنبش پراتيکى، و البته کارگرى، برمبناى اين تئورى بود. اين يک نگرش وارونه است. بنظر من همينجا نگرش غير تاريخى اين جريان و جدائى اش از يکى از بنيادى ترين پايه هاى مارکسيسم نمودار ميشود. مارکسيسم انقلابى ايران هنوز مارکسيسم به مثابه يک تئورى را بشيوه اى که مارکس راجع به تئورى بطور کلى حکم داده است نگاه نميکرد. بعبارت ديگر خود مارکسيسم بعنوان يک تئورى معين را غير اجتماعى و غير تاريخى قضاوت ميکرد. تزهاى مارکس درباره فوئرباخ، که به موجز ترين شيوه نگرش مارکس به رابطه انديشه و پراتيک اجتماعى و طبقاتى را بيان ميکند، شامل خود مارکسيسم به عنوان يک انديشه معين هم ميشود. نميتوان همه نظريات و افکار بشر را محصول جامعه ديد، براى آنها کاربست تاريخى پيدا کرد، حقيقت يا عدم حقيقت آنها را به پراتيک اجتماعى آنها گره زد، و در عين حال خود مارکسيسم را بعنوان يک انديشه مجرد از پراتيک اجتماعى و مقدم بر آن، مستقل از کاربست تاريخى آن و بعنوان مجموعه اى از احکام حقيقى درباره جهان عينى فهميد. واضح است که اجزاء تئورى مارکس، تبيين اش از شيوه هاى توليد، از منشاء سود، از دولت و غيره همه احکام علمى اند و مستقلا قابل درکند. اما پذيرش اينها پذيرش مارکسيسم نيست زيرا اساس مارکسيسم نقد است. نه نقد يک ذهن به بيرون خود، بلکه نقد يک پراتيک و يک جنبش عينى و مادى در جامعه به کل جامعه. نميتوان احکام مارکسيستى را بصورت يک مجموعه اعتقادى جمع آورى کرد و نام آن را مارکسيسم گذاشت. مارکسيسم قبل از هر چيز يعنى قرار گرفتن در همان موضع اجتماعى و در متن همان پراتيک اجتماعى – انتقادى که تازه کاربرد اين احکام را به مثابه نقد ممکن ميکند. در سمينار سعى کردم توضيح بدهم که چگونه اين موضع اجتماعى خاص و اين پراتيک اجتماعى خاص قابل تفکيک از مارکسيسم به مثابه يک تئورى نيست و چطور مارکسيسم غير کارگرى يک تناقض درخود است.
96
در کنگره دوم من به اين ضعف چهارچوب فکرى موجود اشاره کردم. گفتم که ما بايد نه فقط به تئورى مارکسيسم بلکه به نقطه رجوع و پايه اجتماعى آن برگرديم. مارکسيسم انتقادى عالمانه و خير انديشانه به سرمايه دارى نيست. انتقاد کارگر است بعنوان يک طبقه معين و بعنوان يک معترض زنده در جامعه سرمايه دارى. قرار داشتن در اين مکان اجتماعى براى يک حزب سياسى همانقدر شاخص مارکسيست بودنش است که قبول داشتن تئورى ارزش اضافه. براى رفقاى ما اين يک تجديد نظر تئوريک در چهارچوب پيشين نبود، بلکه اصرارى بر يک جهت گيرى پراتيکى بسوى طبقه کارگر بود. حال آنکه همانطور که گفتم اين مساله اى عميقا تئوريک است که خود را در اختلافات جدى اى در تبيين نظرى مسائلى که روبرويمان است نشان ميدهد و فى الحال داده است. يک نمونه از اين اختلاف را در مباحثات پيرامون مساله شوروى ديديم. برنامه حزب کمونيست ايران، در چهارچوب سنت مارکسيسم انقلابى ايران، علت شکست نهائى انقلاب کارگرى در شوروى را “غلبه رويزيونيسم” ميداند. بحث ما، من و رفيق ايرج آذرين، در بولتن شوروى دقيقا همين تبيين را نقد و رد ميکند. بجاى جستجو کردن علل شکست در تخطى اين و آن از مارکسيسم به مثابه يک تئورى، ما جنبش اجتماعى طبقه کارگر و محدوديت ها و افق و بى افقى آنرا مبنى قرار ميدهيم. و تازه از اينجا رهسپار بررسى علل تغيير کاربست مارکسيسم بعنوان يک تئورى توسط جنبش اجتماعى طبقات ديگر ميشويم. در مورد خود مقوله رويزيونيسم ما ديدگاه مکتبى را رد ميکنيم و رويزيونيسم را بعنوان سيستم و روبناى فکرى جنبش هاى اجتماعى بررسى ميکنيم و به اعتبار اختلاف کارگر با اين جنبش ها با آنها گلاويز ميشويم و نه صرفا بعنوان ارتداد از مکتب. در قبال مسائلى مانند، اوضاع بين المللى، مبارزه اقتصادى کارگر، اصلاحات، تبيين احزاب سياسى، تحليل تاريخ کمونيسم، تعيين وظايف و دورنماى حزب کمونيست، کار کمونيستى در درون طبقه و غيره نيز ميتوان اختلافات جدى نظرى اى که ميان کمونيسم کارگرى با چهارچوب فکرى پيشين پيدا ميشود را ديد. اين اختلافات مادام که چهارچوب فکرى پيشين عمدتا پوپوليسم را هدف نقد خود داشت کاملا مشهود نميشد. گفتم که در اين عرصه معين، تا آنجا انديشه مارکسيستى به جنگ خلق گرائى ميرود، حرف خيلى زيادتر و يا متفاوتى هم نميشود زد. اما وقتى کار پوپوليسم تمام ميشود و معضلات جديد، بويژه مساله پراتيک کمونيستى و بحران سوسياليسم بورژوائى، طرح ميشود، نقاط ضعف چهارچوب قبلى نمودار ميشود.
97
سوال: اما بخش مهمى از اختلافات نظرى اى که مطرح ميکنيد در طول سالهاى گذشته در چهارچوب همين حزب و بعنوان خط رسمى و يا استنتاج از مواضع رسمى حزب مطرح شده
98
منصور حکمت: کاملا درست است. منظور من از “مارکسيسم انقلابى” چهارچوب و موازنه فکرى ناظر به حزب کمونيست ايران در اين مقطع نيست. بنظر من اين عنوان ميتواند به معنى دقيق کلمه توصيفى از جريان ما تا قبل از کنگره اتحاد مبارزان کمونيست باشد. يعنى مقطعى که بحث پراتيک کمونيستى بطور جدى مطرح شد و کمبودهاى سيستم فکرى قبلى عيان شد. بعد از اين مقطع و بويژه بعد از تشکيل حزب، بتدريج نظراتى در چهارچوب خط رسمى حزب مطرح ميشود که ديگر مال اين سنت نيست. خود بحث کمونيسم کارگرى رسما در کنگره دوم در سه سال و نيم قبل مطرح شده. اين مقطعى است که ما ديگر تقابل کمابيش رسمى و علنى کمونيسم کارگرى با چهارچوب فکرى قبلى و با ساير گرايشات فکرى موجود در حزب را ميبينيم. اينکه براى دوره اى، در واقع تا کنگره سوم، اين بحث ها در پيوستگى با گذشته مطرح ميشود نبايد بر تفاوتهاى فکرى و عملى اين ديدگاه با چهارچوب قبلى سايه بياندازد. خود من بدرجه اى که از چند سال قبل نسبت به اين تقابل آگاه شده ام حتى المقدور از استفاده از عبارت “مارکسيسم انقلابى” در خصلت نمائى حزب کمونيست ايران و بالاخص نظراتى که در ايندوره مطرح کرده ام اجتناب کرده ام.
99
اين را هم بگويم که تمايز ديدگاههاى امروز ما با چهارچوب فکرى قبلى چيزى نبوده که يکباره به آن رسيده باشيم. امروز تشخيص داده ايم که اينها سنت هاى فکرى متفاوتى هستند، اما لزوما از ابتدا متوجه دامنه نظرى و عمق اجتماعى اين اختلافات نبوده ايم.
100
سوال: شکل پيشروى و تثبيت اين بحث ها در حزب کمونيست چطور ميتواند باشد؟ بگذاريد به نحو ديگرى اين سوال را مطرح کنم. در حزب ما همانطور که گفتيد در سطح رسمى مخالفتى با اين جريان ابراز نميشود. همين امروز اين ديدگاه مورد موافقت تشکيلات و ارگانهاى حزبى است، کما اينکه بحث هائى که بقول شما انتقاد اساسى اى به چهارچوب فکرى و سياسى حزب وارد ميکنند بعنوان موضع رسمى و در ارگان مرکزى حزب چاپ ميشوند. با اين پذيرش عمومى گير کار ديگر کجاست؟
101
منصور حکمت:موافقت” آن چيزى نيست که ما دنبال آن هستيم. هيچوقت از اين نظر در مضيقه نبوده ايم. ما موافق نميخواهيم، همفکر ميخواهيم. موافق کسى است که پاسخ آدم به موضوعى را بهرحال ميپذيرد، اما همفکر کسى است که در خود سوال با آدم شريک است. علت عدم مخالفت رسمى گرايشات ديگر با اين مباحثات در درجه اول اينست که آلترناتيوى ندارند. پرچمدار ندارند و يا با ملاکهاى خود تصور ميکنند که از مخالفت در يک چنين شرايطى زيان خواهند کرد. در يک کلمه براى مخالفت آمادگى ندارند. پذيرش رسمى و بعد مقاومت عملى در برابر استنتاجات ناشى از اين مباحثات، هضم کردن اين مباحثات و کند کردن لبه تيز آن شيوه اصلى برخورد گرايشات ديگر به بحث هاى ماست.
102
اين خط به موافق احتياج ندارد. به فعال و کادر و رهبر پر شور احتياج دارد. دوران مبارزه ضد پوپوليستى را بياد بياوريد. هر عضو و فعال اين جريان نماينده پر شور وبا اعتماد به نفس و کوشائى براى اين خط بود. اينها کسانى بودند که در اين جريان پاسخ مسائل واقعى و مبرم خود را گرفته بودند. اين جريان نماينده اعتقادات و اولويت هاى خود آنها بود. اصرار داشتند آنرا در محيط فعاليت خود، در سازمان خود و در هر کانونى که ميتوانستند به کرسى بنشانند. امروز هم کار بدون يک چنين فعالين و رهبرانى جلو نميرود. ما اين را در آن ابعادى که بايد نداريم و بايد بوجود بياوريم.
103
سوال: بنابراين مساله بر سر کادر سازى است؟
104
منصور حکمت: اين بيان خوب نيست. اولا کادر سازى بار آموزشى و تربيتى دارد که ابدا مورد نظر ما نيست. و ثانيا تلاش ما يک جنبه قوى تشکيلاتى دارد. قصد ما آموزش و يا ترويج اين بحث ها نيست. ما داريم ديدگاه و سيستم فکرى و عملى معينى را در سطح اجتماعى طرح ميکنيم تا نيروهاى مادى آن گرد بيايند. اول هم گفتم که پايه مادى اين جريان را بايد در جنبش اعتراض سوسياليستى خود طبقه جستجو کرد. ما يک انتخاب فکرى و سياسى را جلوى کمونيستها، فعالين سوسياليست طبقه و همينطور البته فعالين حزب کمونيست ايران بطور اخص قرار ميدهيم. آنها که در اين نظرات و در اين گرايش فکرى و سياسى امر خود و اردوى خودشان را ميبينند طبعا حول آن متحد ميشوند. مساله فقط بر سر کادر براى اين جريان نيست. رهبران اين خط بايد پيدا بشوند و متحد بشوند.
105
از طرف ديگر حزب بايد عملا بر اين گرايش کمونيستى کارگرى بنا بشود. قبلا هم گفته ام که حزب کمونيست يک حزب چند پايه و چند بنى است، و از نظر ما بايد به يک حزب تک پايه سوسياليسم کارگرى در ايران تبديل بشود. اين يعنى مبارزه براى کنار زدن گرايشات ديگر در درون حزب، حتى اگر با همه قطعنامه ها و مصوبات موجود چپ کارگرى در اين حزب موافقت داشته باشند. در يک جبهه چند حزبى هم ممکن است روى سياستها توافق وجود داشته باشد. ما حزب يک گرايش را ميخواهيم. ما وحدت نظر و وحدت عمل روى آن موضوعاتى را ميخواهيم که هيچگاه در قطعنامه ها و مصوبات بيان نميشوند. وحدت عملى که ناشى از تعلق يک حزب به يک سنت مبارزاتى واحد است. تنها در آن صورت است که پتانسيل عظيمى را که براى رشد کمونيسم کارگرى و جنبش حزبى آن وجود دارد ميتوان تحقق بخشيد. بهرحال موافقت هاى موجود ما را در قلمرو تشکيلاتى بى وظيفه نميکند. برعکس بايد از اين شرايط براى يک کاسه کردن حزب بر مبناى کمونيسم کارگرى استفاده کرد. پيشروى تشکيلاتى که کمونيسم کارگرى در حزب کمونيست ميخواهد بسيار فراتر از داشتن موافقت و پذيرش عمومى است. خيلى کنکرت تر هم هست. اين البته يک واقعيت است که مادام که اين گرايش از تعداد کافى رهبران و کادرهاى توانا برخوردار نباشد بدست گرفتن عرصه هاى مختلف فعاليت حزب بزرگ و وسيعى مثل حزب کمونيست ايران برايش کار ساده اى نيست.
106
سوال: آيا، لااقل تا آنجا که به حزب کمونيست مربوط ميشود، شتاب اين “انتخاب” کند نيست؟ آيا سه چهار سال بعد از کنگره دوم حزب که اين مباحثات در آن شايد براى اولين بار زير تيتر واحد کمونيسم کارگرى مطرح شد، نميبايست از نظر پيدا شدن آن نوع فعالين و کادرهائى که مد نظر شماست پيشروى بيشترى از اين صورت گرفته باشد؟ مقايسه سرنوشت بحث هاى امروز با مباحثات ضد پوپوليستى و سرعتى که توانست چپ ايران را تحت تاثير قرار بدهد شايد بتواند نکاتى را روشن بکند.
107
منصور حکمت: بنظر من به چند عامل بايد اينجا توجه کرد. اولا، طرح مباحثات امروز بعنوان نگرشى آلترناتيو در برابر چهارچوب فکرى پيشين در عمل، لااقل از نظر رفقائى که اين مباحثات را نه در جلسات ارگانهاى بالاى حزب ، بلکه از طريق نشريات ميشنيدند، به کنگره سوم بر ميگردد و نه کنگره دوم. در گزارش به کنگره دوم، در مقالات ارگان مرکزى و غيره بهرحال خود ما هم، البته به نادرست، بحث را در پيوستگى بيشترى با گذشته فکرى حزب مطرح ميکرديم تا امروز. حرف از گسست فکرى و غيره زياد ميزديم، اما جاى اين تفسير باقى ميماند که اين سير تکامل نظرى و سياسى حزب است. بحث ما بصورت تلاشى در تدقيق و تکميل خط رسمى فهميده ميشد. اين وضعيت بعد از کنگره سوم تغيير کرده و خود ما هم سعى کرده ايم، حتى در فرم کارمان، وجود يک دو راهى و ضرورت انتخاب ميان آنها را برجسته تر کنيم.
108
ثانيا، کندى اى که مشاهده ميشود در درون حصارهاى حقوقى حزب، و آنهم بغير از حوزه ها و کانون هاى کارگرى حزب، بيشتر مصداق دارد تا در درون آن جريانى که من به آن حزب به معنى وسيع کلمه اطلاق ميکنم. در اين قلمرو وسيع تر، يعنى بويژه در درون محافل و شبکه هاى کارگرى که پيرامون حزب را گرفته اند، بازتاب مباحثات اخير فرق ميکند و از خيلى جهات اميد بخش و مهم است. تازه با توجه به اينکه اين رفقا در جريان جزئيات مباحثات نيستند، خيلى از اسناد را نديده اند و غيره.
109
مقايسه اى که گفتيد البته جوانب بيشترى را ميتواند روشن کند. از يک طرف جو انقلابى دهسال قبل قطعا تعيين تکليف فکرى و سياسى جنبش ها و افراد را بشدت تسريع ميکرد. بعلاوه، تفکر و نگرشى که در آن زمان مورد نقد بود خيلى توخالى و بطور عيانى راست و غير مارکسيستى بود. اين تفکر از دو لحاظ ورشکسته شد. از نظر تئوريکى تناقضات آن با مارکسيسم عيان شد. از نظر سياسى معلوم شد که کلا چهارچوب فکرى اى براى هيچ نوع اپوزيسيون راديکال را تشکيل نميدهد. با انقلاب نه فقط تحليل هاى اين جريان بلکه شعارها و مطالباتش هم پيش پا افتاده از آب در آمد. وقتى صنايع ملى شدند، يا سفارت آمريکا را اشغال کردند، جريانى که محتواى سياسى و اقتصادى اش چيز زيادى بيش از اينها نبود خودبخود نفوذش را در درون بخش هاى راديکال تر جامعه از دست ميدهد. اما مهم تر از همه اينها اينست که بحث ضد پوپوليستى مارکسيسم انقلابى ايران بحثى در درون يک سنت مبارزاتى معين بود. منتقد و موضوع نقد در يک مکان اجتماعى يکسان قرار داشتند. چپ غيرکارگرى، اپوزيسيون چپ روشنفکرى، با جريان انتقادى اى در درون سنت خودش مواجه بود که بويژه به مسائل سياسى و عملى همين سنت جواب ميداد. علت همه گير شدن سريع بحث هاى آنروز اين بود. اينبار مساله کاملا متفاوت است. همانطورکه گفتم کمونيسم کارگرى با سنتى که دارد نقد ميکند در صورت مساله شريک نيست. بحث کمونيسم کارگرى پاسخ به تضاد ها و تناقضاتى است. پاسخ به سوالات نظرى و عملى معينى است. اما سنت چپ راديکال غير کارگرى اين سوالات را ندارد. در مقابل، درست در همين دوره و تحت تاثير همين بحث هاست که بخش پيشرو و سوسياليست جنبش طبقاتى با حساسيت و علاقه روزافزونى متوجه حزب کمونيست ايران و اين نظرات در آن شده. بهرحال ما ميخواهيم جنبش اجتماعى خودمان را صاحب افق و چهارچوب منسجمى براى مبارزه کنيم. جنبش اعتراض سوسياليستى کارگر را. خيلى بهتر است که فعالين چپ هم از اين مباحثات تاثير بگيرند و به اين جنبش نزديک بشوند. اما کانون اصلى اى که مخاطب مباحثات ماست آنجا نيست. شخصا فکر ميکنم چپ غير کارگرى هنگامى بطور واقعى در مقياس وسيع تحت تاثير اين مباحثات جابجا بشود که از يک طرف سوسياليسم کارگرى بعنوان يک جنبش حزبى و سياسى قدرتنمائى بيشترى در صحنه سياسى بکند، و ثانيا، اين تفکر در نبرد با گرايشات فکرى بنيادى در جامعه که امروز چپ غير کارگرى را مقهور و متزلزل کرده است سنگر بندى قدرتمندى بوجود بياورد. فکر ميکنم اين يک قانون اساسى مبارزه سياسى است که چرخش راديکاليسم طبقات ديگر بسمت جنبش کارگرى و انديشه سوسياليستى کارگر، تابعى از قدرت کارگر و کمونيسم کارگرى در برابر بورژوازى بطورکلى است. ممکن است خيلى چپهاى راديکال ما امروز انتخاب فکرى به نفع کمونيسم کارگرى نکنند، اما دير يا زود ناگزير خواهند شد يک انتخاب سياسى و عملى بکنند.
110
سوال: از کنگره سوم بعنوان يک مقطع مهم نام ميبريد. خود بحث ها سابقه اش به کنگره دوم و حتى قبل از آن به خط مشى اى که در نشريه کمونيست دنبال ميکرديد برميگردد. لطفا درباره اهميت کنگره سوم بعنوان يک نقطه عطف بيشتر توضيح بدهيد.
111
منصور حکمت: سابقه بحث کمونيسم کارگرى همانطور است که ميگوئيد. اما گفتم که تا کنگره سوم اين بحث قالب کوششى، ظاهرا از جانب کميته مرکزى، براى تدقيق و بسط نظرات رسمى حزب را بخود گرفته بود. اين وضعيت واقعى نبود. واقعيت اين بود که بحث کمونيسم کارگرى نه امتداد خط رسمى بود و نه کميته مرکزى بعنوان يک کميته يا کانون آن را بخود مربوط کرده بود. اين بحث يک گرايش بود. در کنگره سوم، و در واقع در پلنوم سيزدهم قبل از اين کنگره، ما اين واقعيت را توضيح داديم. بعد از کنگره بحث را از چهارچوب رسمى بيرون کشيديم و با تعدادى از رفقا، مشخصا رفقا رضا مقدم و ايرج آذرين، طرحى براى يک کمپين براى کمونيسم کارگرى، چه در سطح علنى و چه در درون حزب، ريختيم. که سمينارهاى کمونيسم کارگرى يکى از اولين اقدامات آن بود. به اين ترتيب بعد از کنگره سوم است که لبه انتقادى اين مباحثات تيز ميشود وعملا کانونى براى پيشبرد آن شکل ميگيرد. بنابراين مستقل از اينکه حزب کمونيست اين مباحثات را خط رسمى خود بداند يا نه، که ميداند، ما بعنوان فعالين اين کمپين هدف خود را طرح اين مباحثات در سطح علنى (و آنهم نه فقط در محدوده چپ ايران) و تلاش براى استوار کردن حزب کمونيست به اين ديدگاه قرار داده ايم. و جالب اينجاست که با اين اقدام در طى شش ماه پس از کنگره سوم بيش از کل دوره قبل توجه و حساسيت به اين مباحثات در درون حزب بوجود آمده است. همچنين کوشيده ايم تا نظرات مشخص خود رادرباره عرصه هاى اصلى فعاليت حزب جمعبندى کنيم و آلترناتيوهاى خود را در اين عرصه ها ارائه کنيم. در مورد فعاليت کارگرى در ايران، درباره فعاليت حزب در کردستان و نيز در خارج کشور تاکنون در جزئيات نظر خودمان را بيان کرده ايم. در مورد فعاليت کارگرى در شهرها نظراتمان در نشريه کمونيست منتشر شده. در مورد کردستان هم نوشته هاى مفصلى در اختيار کميته هاى ذيربط و کل تشکيلات گذاشته ايم. اينها هم البته به روشن شدن سايه روشن هاى بحث ما در ايندوره کمک کرده است.
112
سوال: قبلا گفتيد که در عين اينکه تلاش براى کمونيسم کارگرى يک تلاش سياسى و فکرى براى محکم کردن بنيادهاى اين جريان و شکل دادن به يک حرکت وسيع در سطح جامعه است، متضمن پيشروى ها و اقدامات معين تشکيلاتى در چهارچوب حزب کمونيست ايران هم هست. درباره ابعاد سياسى و فکرى مساله صحبت کرديم. ميخواهم درباره وجه تشکيلاتى آن توضيح بيشترى بدهيد. شکل مشخص تحولى که ميخواهيد در چهارچوب حزب کمونيست ايران بوجود بيايد چيست؟
113
منصور حکمت: همانطور که گفتم بحث ما در باره کمونيسم کارگرى از موقعيت حزب کمونيست استخراج نشده، اما وظايف روشنى را در قبال حزب بر دوش ما ميگذارد. ما ميخواهيم حزب کمونيست ايران حزب سوسياليسم کارگرى ايران باشد و کلا پرونده “چپ راديکالى” خود را ببندد. اين حزب بايد تک پايه و تک گرايشى بشود. برنامه اش، رهبرى اش، سنت هايش، کادرهايش، مشغله هايش، فعاليت روزانه اش، و غيره تماما منعکس کننده يک چنين جايگاهى در جامعه باشد. شرط اين کار اينست که اين گرايش بتواند اولا در سطح جامعه با قدرت خود را مطرح کند و ثانيا، در درون حزب آمادگى لازم براى بدست گرفتن و هدايت فعاليت حزب را پيدا کند. گفتم که کادر و رهبر ميخواهيم. اين بايد طى يک روند مبارزه سياسى که در آن گرايشات مختلف در حزب بطور شفاف ترى در برابر هم قرار ميگيرند بوجود بيايد. اين را هم تاکيد کنم که مساله صرفا بر سر تعيين تکليف کادرهاى فعلى حزب با خودشان نيست. وقتى از کادر و رهبر حرف ميزنم کل سوسياليسم کارگرى ايران را مد نظر دارم. اعضاء آن حزب وسيعى که ما خود را عضو آن و حزب کمونيست را جزئى از آن ميدانيم. روند پيدا شدن و پاجلو گذاشتن کادرها و رهبران اين خط در عين حال روند تغيير بافت حزب و کارگرى شدن آن و همينطور جاى گرفتن بيشتر حزب در متن مبارزه و اعتراض کارگرى هم هست. ما برنامه حزبى اى بر مبناى اين ديدگاهها خواهيم نوشت و براى تبديل آن به برنامه حزب کار خواهيم کرد. بر اين مبنا، و بر اساس موازين حزب، رهبرى حزب و تمام شالوده تشکيلاتى حزب بايد در دست سوسياليسم کارگرى قرار بگيرد و حزب بر مبناى سنت هاى سياسى و تشکيلاتى اين جريان خودش را شکل بدهد.
114
در اين فاصله و از هم اکنون، به اعتقاد من بايد کوشيد تا نظرات و استنتاجات سياسى و پراتيکى گرايش چپ و کارگرى در حزب با قاطعيت و سرعت عمل بيشترى به عمل در بيايد. بايد بويژه گرايشات راست و بيگانه با سنت کارگرى کنار زده بشوند.
115
بايد کوشيد که با سوق دادن دائمى حزب به سمت جنبش طبقاتى و با افزودن بر تعهدات حزب در اين عرصه روند کارگرى شدن حزب کمونيست همچنان ادامه پيدا کند.
116
سوال: ميگوئيددراين فاصله”. چه ضرب الاجل زمانى اى براى کل اين تحول تشکيلاتى مد نظر داريد؟
117
منصور حکمت: تا کنگره چهارم حزب بايد تکليف گرايشات مختلف در حزب معلوم شود. خود کنگره مقطعى است که ميخواهيم در آن پيروزى سوسياليسم کارگرى در حزب کمونيست ايران رسميت پيدا کند. با برنامه و رهبرى و همه چيزش.118
بسوى سوسياليسم دوره دوم شماره ٤ – آبان ١٣٦٨

تفاوت هاى ما قسمت اول

تفاوت هاى ما قسمت دوم

تفاوت هاى ما قسمت سوم

۱ دیدگاه »

  1. [...] تفاوت هاى ما قسمت سوم [...]

    پینگ با مطالب آموزشی از سازمان جوانان کمونیست — سپتامبر 9, 2007 @ 12:21 ق.ظ


RSS برای دیدگاه‌های‌ این نوشته. آدرس دنبالک

دیدگاه‌تان را بنویسید:

وبلاگ روی وردپرس.کام.