وبلاگ آموزشی سازمان جوانان کمونیست

سپتامبر 8, 2007

حزب و جامعه:از گروه فشار تا حزب سياسى قسمت اول

دسته: Uncategorized — amoozeshsjk @ 11:53 ب.ظ

حزب و جامعه:


از گروه فشار تا حزب سياسى


مبناى نوشته زير، خلاصه بخش اول سخنرانى نويسنده در پلنوم وسيع کميته مرکزى حزب کمونيست کارگرى در نوامبر ١٩٩٨ است. علاوه بر برخى توضيحات اضافى و تکميلى پيرامون نکات موجود در متن سخنرانى، زيرتيتر “حزب، حزبيت و قدرت سياسى” به اين متن اضافه شده است. بحث زير مقدمه‌اى بود بر بحث تفصيلىتر و مشخصترى در پلنوم پيرامون جوانب تشکيلاتى و سبککارى فعاليت حزب که در متن حاضر نيامده است.


در اين نشست ميخواهم درباره افق فعاليت حزب حرف بزنم. مصافها و وظايف جديدى روبروى ما قرار گرفته است و بايد تعهدات مشترکى در قبال آنها بپذيريم. لازم است توافق کنيم که چگونه ميخواهيم با اين مسائل روبرو شويم. ما بايد انتظارات جديدى از خودمان و کارمان و حزبمان بوجود بياوريم، بعضى از اين انتظارات جنبه کيفى دارد و بعضى کمــّى. هم بايد پا به عرصههاى جديدى بگذاريم و هم شتاب فعاليت و تحرک خود را بيشتر کنيم چون مسائل هم بيرون ما شتاب گرفتهاند. بايد دامنه و ابعاد فعاليت خود را مراتب وسعت بدهيم.
5

مسير بيست ساله

رفقا، امروز با چند هفته پس و پيش بيستمين سال تشکيل اتحاد مبارزان کمونيست است. اين موضوع به بحث امروز من مربوط است چون ميخواهم مسيرى را که لااقل در ذهن من بعنوان يک سوسياليست در اين بيست سال از تشکيل اتحاد مبارزان کمونيست تا امروز طى شده را توضيح بدهم تا شايد بحثم را مفهومتر کرده باشم. اما بدوا اجازه بدهيد بيستمين سال تشکيل اتحاد مبارزان کمونيست را اينجا به رفيق حميد تقوايى تبريک بگويم. ما دو نفر اتحاد مبارزان کمونيست را شروع کرديم. ولى براى من خيلى روشن بود که اگر من نبودم حميد همين کار را ميکرد، ولى اگر او نبود من شخصا اينکار را نميکردم. ميخواهم بگويم و تاکيد کنم که قدردانى من از رفيق حميد تقوايى حد و حصرى ندارد.  (کف زدن ممتد حاضرين)
7
در اين بيست سال از ديدگاه من مسيرى طى شده است که مشخصات و نقطه عطفهاى آن از نظر سياسى، تئوريک، متدولوژيک قابل توضيح است. اين مسيرى است که بنظر من آگاهانه بايد دنبال کرد. به آن واقف بود. و بخصوص فکر ميکنم بايد هميشه مراحل بعدى آن را پيدا کرد. چون ايستادن در يک نقطه وقتى اوضاع عينى و نيازهاى رشد جنبش ما دگرگون ميشود باعث ميشود که آدم عقب بيافتد و نامربوط بشود. هر حرکت سياسىاى بايد با تاريخ خود و با تاريخ زمان خود جلو برود، بايد مسيرى را براى خود ترسيم کند.
8
بنظر من اکنون هم در آستانه يک مرحله جديد در اين مسير هستيم. در اين مرحله جديد انتظارات جديد و نقشهاى جديدى براى ما مطرح ميشود. آماده کردن خودمان بعنوان افراد معين با پيشينه و خصوصيات معين براى مواجهه با وظايفى که اين دوره نوين روى دوش ما ميگذارد، نيازمند اين است که روح اين مرحله جديد را درک کنيم و خود را با آن سازگار کنيم. اگر بخواهيم اسمى بر اين مرحله بگذاريم، شايد بتوانيم بگوئيم اين مرحلهاى است که ما در آن داريم رابطه حزب و جامعه را کشف ميکنيم. مرحلهاى که در رابطه حزب کمونيستى و جامعه دقيق ميشويم و ميخواهيم مکانيسمهاى فعل و انفعال حزب و جامعه را بيشتر بشناسيم و به آن متکى شويم.
9
در دوره بلافاصله قبل از انقلاب ٥٧، مساله گرهى روبروى ما، منظورم محفلى است که حميد تقوايى و من و رفقاى ديگرى در خارج کشور داشتيم، مساله “کمونيسم و مارکس” بود. براى ما اين سؤال قديمى مطرح بود که مارکسيسم واقعا چه ميگويد و قطبهاى به اصطلاح کمونيستى واقعا موجود آن زمان تا چه حد به مارکسيسم ربط دارند. از نظر ما کمونيسم چين، شوروى، آلبانى، کمونيسم تروتسکيستها، کمونيسمِ مارکس نبود. اولين پروسهاى که ما طى کرديم و بعدا خود را در کارآکتر اتحاد مبارزان کمونيست نشان داد، تامل و تاکيد ما بر مارکسيسم واقعى و انقلابى بود. خصلت مميزه اتحاد مبارزان کمونيست، مارکسيست بودن آن بود. مارکسيست بودن تشکيل دهندگانش بود. با انقلاب، سؤال رابطه “کمونيستها و انقلاب” مطرح شد. يا بعبارتى کمونيستهاى ايران و انقلاب ايران. توجه ما به مسائل اين عرصه متوجه شد. طبقات اجتماعى در اين انقلاب چه ميکنند، ما بايد چه کنيم، نيروى انقلاب کجاست، ماهيت انقلاب چيست، دولت چيست، اصول شيوه برخورد به احزاب بورژوايى چيست، مساله ارضى چه جايگاهى دارد، شيوه برخورد به دولت موقت، به جريان اسلامى و جناحهاى آن چيست، و در يک کلمه اين سوال که بعنوان کمونيست در اين انقلاب “چه بايد کرد”. اينها مسائلى بود که به آن پرداختيم. در ادامه اين مباحثات و از دل مبحث انقلاب و بر مبناى شرايط و امکاناتى که انقلاب بوجود آورد، مقوله حزب کمونيست مطرح شد. بعبارت ديگر مساله “کمونيسم و حزب” مطرح شد. تز ما اين بود که نتيجه اين پروسه، يعنى حاصل تلاشهاى سازمانى مارکسيستى مانند ما در دل انقلاب، بايد تشکيل حزبى باشد که به معنى واقعى کلمه، بعنوان حزب طبقه کارگر، حزب کمونيست، به انقلاب بپردازد. اينکه بايد دوره پيشاحزبى را پشت سر گذاشت. اگر يادتان باشد اين دورهاى بود که در آن بحث روى سوالاتى از اين قبيل متمرکز شد که حزب چيست. پيش شرطهايش چيست، جايگاه برنامه در آن کدامست، نقد ما به تئورى پيوند چيست و غيره. با تشکيل حزب کمونيست ايران اين مباحثات پشت سر گذاشته شد. بعد از تشکيل حزب، مسالهاى که مطرح شد رابطه کمونيسم و طبقه يا “حزب و طبقه” بود. طبيعى بود که با تشکيل حزب، مساله رابطه حزب با موضوع سازماندهىاش در جامعه، يعنى طبقه کارگر به ميان بيايد و بحث ما بر رابطه حزب و طبقه متمرکز شود. اين بحثها از بحث سبک کار در کنگره اول اتحاد مبارزان کمونيست در کردستان بطور جدى و مکتوب شروع ميشود و تا بحث کمونيسم کارگرى ادامه پيدا ميکند.
10
با مبحث کمونيسم کارگرى بحث از رابطه سازمانى- عملى با طبقه فراتر رفت. اين مقارن شروع پايان جنگ سرد و آغاز دورانى است که بورژواها “پايان کمونيسم” نام نهادند. در جستجوى بنيادهاى جنبش خودمان و تمايزش از آن کمونيسمى که داشتند پايانش را اعلام ميکردند، رابطه کمونيسم و طبقه کارگر در سطحى بنيادىتر مورد توجه ما قرار گرفت. رابطه تئورى با طبقه، رابطه تحزب با طبقه، رابطه مساله شوروى با طبقه، رابطه شکستهاى قبلى با جدايى کمونيسم از طبقه، رابطه حزب و طبقه، اينبار به معنى اتحادى که حزب بايد با طبقه ايجاد کند، وحدت طبقه با حزب، جايگاه کارگر در حزب، خصلت کارگرى خود سوسياليسم و حتى خصلت کارگرى تئورى مارکسيسم. نگاه به تاريخ کمونيسم و سوسياليسم معاصر از دريچه جدال طبقاتى و تعلق طبقاتى گرايشات مدعى کمونيسم، اينها اجزاء بحث کمونيسم کارگرى بودند. نميدانم چند نفر از شما در آن سمينار اول کمونيسم کارگرى (١٠ سال قبل) بوديد. آنجا يک بحث اصلى من اين بود که مقوله کارگر نه بعنوان يک موضوع کار، بلکه موجوديت کارگر بعنوان يک پديده اجتماعى در بطن تئورى استثمار وارد اساس مارکسيسم ميشود. مارکس ابتدا اجتماع را بدون طبقات توضيح نداده است تا بعد طبقات را بعنوان جنگ آورانى که روبروى هم هستند وارد بحث بکند. طبقه در خودِ تئورىِ استثمارِ مارکس هست. طبقه در خود تئورى تغيير مارکس هست.، طبقه در خود تئورى شناخت مارکس هست. اين دورهاى است که ما کمونيسم خود را به روشنى، به شيوه مانيفست، کمونيسم پرولتاريايى، يا کمونيسم کارگرى تعريف کرديم. به يک معنا سير جدايى نظرى ما از ميراث و تاريخ سوسياليسم بورژوايى، در تئورى، در افق اجتماعى، در برنامه، در نگرش به تاريخ کمونيسم و در تببين ما از وظايف پراتيکى يک حزب کمونيستى، با مباحثات کمونيسم کارگرى تکميل ميشود و ما تازه در نقطه آغاز ساختن يک حزب سياسى دخالتگر بر مبناى نگرش کمونيسم کارگرى قرار ميگيريم. کارى که با تشکيل حزب کمونيست کارگرى دست بکار آن شديم.
11
در هر دورهاى تمرکز بر اين مباحث خاص باعث قوىتر شدن ما شد. در هر دورهاى اين سوالات محورى و پاسخهايى که طلب ميکرد ما را به مرحله بالاتر و پراتيک سياسى قوى ترى ميبرد- به اين علت که اين سوالات درست و عينى بود و توجه ما به آنها اگر نه کافى، لااقل از نظر جهتگيرى درست بود. امروز، در ادامه آن مباحثات و در ادامه سير تکوين حزب کمونيست کارگرى ايران که محصول تک تک آن مباحثات و خود-روشنگرىهاست که بر شمردم، سوالات جديدى به مرکز توجه ما رانده ميشوند که بايد به همان ترتيب، مانند قبل و با همان انرژى و جديت از ما پاسخ بگيرند و اين پاسخها بر پراتيک سياسى ما ناظر بشوند. مباحث “حزب و جامعه” و “حزب و قدرت سياسى” از نظر من مباحثى هستند که ميکوشند موانع تبديل شدن حزب کمونيست کارگرى به يک حزب تمام عيار سياسى را بشناسانند و از سر راه بردارند.
12

حزب، حزبيت و قدرت سياسى

اين يک تيتر اصلى دستور کنگره دوم بود. آنچه که يک سازمان را يک حزب سياسى ميکند و آن را از گروههاى فشار، محافل فکرى، فرقه هاى عقيدتى، کانونهاى ادبى و انتشاراتى و شبکههاى محفلى متمايز ميکند، در درجه اول رابطه آن سازمان با قدرت سياسى است، چه بعنوان يک مفهوم در انديشه آن سازمان و چه بعنوان يک واقعيت در حيات و پراتيک آن سازمان. منظورم از قدرت سياسى فقط قدرت دولتى نيست. منظورم فقط فتح و کسب قدرت دولتى نيست. اين امرى نيست که هر روز رخ بدهد. بلکه منظورم توانايى يک سازمان براى گردآورى نيرو و تاثيرگذارى بر معادلات قدرت در يک جامعه است. تبديل شدن يک سازمان به يک وزنه مهم در تعيين تکليف سياسى جامعه. وقتى از نبود حزب طبقه کارگر در جامعهاى شکوه ميکنيم، منظورمان اين نيست که لزوما گروههاى کمونيستى وجود ندارند، نشريات و راديوهاى کمونيستى وجود ندارند، محافل و شبکههاى سوسياليستى کارگران و مرتبط با سازمانهاى چپ و کمونيست وجود ندارند. بلکه منظور اينست که طبقه کارگر فاقد حزبى است که در قلمرو سياست سراسرى، در جدال قدرت، نمايندگىاش کند و سازمانش بدهد و نيرويش را بکار بياندازد و هدايت کند. بنظر من رابطه يک سازمان با قدرت سياسى شاخص حزبى بودن و نبودن کارآکتر آن سازمان است. حزب صرفا يک سازمان و گروه سياسى و فکرى نيست که از نظر کمى به حدنصابى از رشد رسيده باشد. حزب سازمانى است که پا به جدال قدرت گذاشته است. پا به قلمرو سياست در يک مقياس اجتماعى گذاشته است. سازمان و نهادى که بيرون قلمرو سياست سراسرى و بيرون جدال واقعى بر سر قدرت و تعيين صاحبان قدرت در جامعه زيست ميکند، سازمانى که چه بنا به تصميم آگاهانه خود و چه بدليل مشخصات کمــّى و کيفى خود بيرون اين جدال قرار ميگيرد، يک حزب سياسى نيست. در فرداى ٢٢ بهمن ٥٧ نيروى عظيمى به گرد فدائى حلقه زد. براى يک حزب سياسى اين نيرو ابزار دخالتگرى در سرنوشت قدرت در طى دوره معينى است. يا در اين کار پيروز ميشود و توازن قواى جديدى را به کرسى مىنشاند و يا اين نيرو را براى يک دوره از دست ميدهد. اما فدايى عليرغم نفوذ وسيعش پس از انقلاب، فاقد سيما و مشخصات يک حزب سياسى بود. فدايى نهايتا يک گروه فشار روى جنبش ملى و احزاب ناسيوناليست اصلى در کشور بود. نه افق يک حزب سياسى را داشت، نه ساختارهاى آن، نه رفتار آن و نه اهداف آن را. شاخههاى مختلف فدايى، و عموزادههايشان در راه کارگر و گروههاى مشابه، امروز هم هميناند: گروههاى فشار بر احزاب سياسى اصلىترى در جامعه.
14
انزواى سازمانهاى کمونيستى از جدال قدرت در جامعه اکنون ديگر يک فرض عمومى است. تا جايى که اگر جز اين باشد مايه تعجب ناظران ميشود. براى بسيارى، بويژه و قبل از همه براى خود رهبران و فعالين اين سازمانها، کمونيسم نه يک جريان مدعى قدرت، بلکه فرقه کاهنانى است که آتش آتشکده حقايق طبقاتى و آرمانهاى انسانى را براى آيندگان برافروخته نگاه ميدارند. خادمان سرخپوش و فروتن و بى ادعاى معبد تاريخ. قربانيان هميشگى ارتجاع. زندانيان سياسى ابدى. هشدار دهندگان حقايق به تودههايى که ظاهرا همواره راهى ديگر و رهبرانى ديگر را برگزيدهاند.
15
تلقى مارکسيستى، تلقى کمونيستى کارگرى، از تحزب اين نيست. وظيفه ما ايجاد يک حزب سياسى کمونيستى کارگرى است. در طول اين بيست سال ما نشريات مارکسيستى ايجاد کردهايم، پرچم آرمانها و برنامههاى کمونيستى را برافراشتهايم، سازمانهاى کوچک و بزرگ ساختهايم، تبليغ و تروج کمونيستى کردهايم، مبارزه مخفى و علنى و مسلحانه کردهايم. اما وظيفه ما ايجاد يک حزب سياسى است که در مرکز جدال قدرت در جامعه پرچم کارگر، پرچم مساوات طلبى و آزادى خواهى را بلند کند و بطور عينى يکسوى اين جدال باشد و شانس پيروزى در اين جدال سياسى را داشته باشد. کمونيسم بر سر تغيير است. و تغيير جامعه بورژوايى ايجاب ميکند که طبقه کارگر در جدال قدرت پيروز شود. کمونيسم کارگرى بايد به يک حزب سياسى در جامعه بدل بشود. اين ايده اوليه و بديهى مانيفست کمونيست، نظير همه ايدههاى مانيفست، نظير کل نگرش انتقادى مارکس، بايد از زير آوار تحريفات بيرون کشيده شود. همان روايات مسخ شدهاى که انقلاب کمونيستى و جامعه سوسياليستى را به آيندهاى دور و دنيايى ديگر حواله کردهاند و فوريت و مطلوبيت و امکانپذيرى امروزى آن را منکر شدهاند، تحزب کمونيستى کارگرى، يعنى قد علم کردن کمونيسم کارگرى به عنوان يک حزب سياسى مدعى قدرت، را نيز به اشکال مختلف منتفى، ناممکن و نامطلوب قلمداد کردهاند.
16
اما آنچه که به فعاليت کمونيستى ما معنى مىبخشد، دقيقا همين ايجاد يک حزب کمونيستى کارگرى است که در مقياس کل جامعه، در صحنه جدال بر سر تعيين تکليف قدرت سياسى در جامعه، قد علم کند. حزبى که کارگر، و هر انسان مدافع آزادى و برابرى، بتواند به آن بپيوندد و مطمئن باشد که از طريق آن ميتواند عملا و واقعا بر جامعه خود، محيط پيرامون خود و بر سرنوشت انسانهاى معاصر خود تاثير بگذارد.
17
اگر يک چيز بخواهد جوهر مشترک مراحل مختلف فعاليت ما را در اين بيست سال بيان کند، تلاش براى شکل دادن به يک کمونيسم کارگرى است که نه در حاشيه جامعه، بلکه در مرکز سياست در جامعه، در متن جنگ قدرت، طبقه کارگر را به ميدان بکشد و نمايندگى کند.
18

مکانيسمهاى اجتماعى قدرت

پرداختن به قدرت سياسى در درجه اول مقولهاى است اجتماعى. جدال بر سر قدرت سياسى اختراع کمونيستها نيست. جامعه براى دست بدست شدن قدرت سياسى مکانيسمهايى دارد. تبليغ و تهييج و بسيج اختراع مارکسيسم نيست، خشونت، خيزش، شورش، سرکوب شورش، جنگ، هيچيک از اينها اختراع سوسياليسم و جنبش سوسياليستى نيست. دولت، سرنگونى و انقلاب هيچيک اختراع کمونيستها نيست. اينها پديدهها و مکانيسمهايى اجتماعىاند. اين خصوصيات ابژکتيو اجتماع است که به يک کمونيست ميگويد قدرت را چگونه ميتوان گرفت، کى و در چه موقعيتى ميتوان گرفت، در چه دورههايى ميتوان گرفت و نه برنامه ازپيشى و راه و رسم و ترجيحات خود ما. ما مخترع منجنيقهاى سياسى جديد براى فتح قلعههاى تاريخ نيستيم. اگر کسب قدرت مساله ماست، اولين سوال اين است: مکانيسمهاى اجتماعى کسب قدرت، مکانيسمهاى قوى شدن و در قلمرو سياسى پيروز شدن، در جامعه معاصر چيست. اين بحث خيلى ملموسى است. بگذاريد بپرسيم در اين دنيا چگونه ميشود انسانهاى زياد را مخاطب قرار داد، چگونه ميشود انسانهاى زياد را متحد و متشکل کرد، چگونه ميتوان جنبشى ساخت که بر افکار انسانها در مقياس وسيع تاثير بگذارد. چگونه ميتوان به جنگ آراء حاکم رفت. اين آراء حاکم در جهان امروز چگونه ساخته ميشود و به مردم باورانده ميشود. مکانيسمهايش چيست و چگونه ميتوان به جنگ اينها رفت. چگونه ميتوان در جهانى با اين مشخصات توليدى، سياسى، نظامى، انفورماتيک، فرهنگى، آموزشى، قدرتى شد که ميتواند بر زندگى و اراده ميليونها نفر عضو طبقه کارگر، توده وسيع مردمى که آزادى و برابرى ميخواهند، تاثير بگذارد و به ميدانشان بکشد و به سمت درست هدايتشان کند؟ اگر حزب سياسى کمونيستى کارگرى بخواهد کارى در اين دنيا صورت بدهد، بايد قوى باشد. بايد قوى بشود، بايد آنقدر قوى بشود که بورژوازى امروز را در جهان خود او شکست بدهد. اين حرف قديمى مارکس است که براى تغيير يک چيز، حتى براى نابود کردنش، بايد دانست که چگونه کار ميکند. بايد قوانين حرکتش را شناخت. اين ما نيستيم که تصميم ميگيريم چگونه ميتوان در جهان امروز به يک نيروى قدرتمند سياسى تبديل شد. خود جامعه بنا بر مشخصاتش مکانيسمهاى زير و رو شدن خود را نيز تعريف ميکند. بايد اين مکانيسمها را شناخت. مکانيسمهايى که اجازه ميدهد ما، جنبش و حزب کمونيسم کارگرى، رشد کنيم، نفوذ پيدا کنيم، نيرو جمع کنيم، به انقلاب بکشانيم، قدرت را از دستشان درآوريم، برنامهمان را پياده کنيم.
20
وقتى از مکانيسمهاى خود جامعه صحبت ميکنم منظورم مکانيسمهاى قانونى جامعه نيست. قيام و انقلاب مکانيسمهاى جامعه معاصر است براى تغيير. خيزش، شورش، جنگ، مکانيسمهاى جامعه معاصر است براى تغيير. ولى چيزخور کردن مخالفين در ضيافت شام، روش مناسب اين جامعه نيست، در صورتى که مأمون خليفه عباسى به دفعات ممکن بود اين شيوه را بکار ببرد. در سلسله سربداران، که البته منظورم گروه اتحاديه کمونيستهاى ايران نيست، يکى از سلاطين اينطور سرکار ميايد که وقتى امير بارِ عام داده بود ايشان با ساطور قصابىاش او را ميکشد و خود را پادشاه اعلام ميکند… ما داريم وارد دورهاى از حيات حزب ميشويم که مساله نفوذ سياسى در جامعه، حضور در جنگ قدرت و بدست گرفتن اهرمهاى جابجا کردن نيرو در جامعه بطور جدى براى ما مطرح ميشود. اهرمها و قلمروهايى که بنا به مشخصات جامعه معاصر دست گرفتن آن و پاگذاشتن در آن براى نيرويى که براى تغيير اجتماع تلاش ميکند، اجتناب ناپذير است. ما فىالحال به اين اهرمها اندکى دست بردهايم، ولى بنظر ميرسد گاه از قدرت خود متعجب و حتى نگران ميشويم، از موفقيتهاى خود ميترسيم و ميدويم به درون خانه و پشت مادرمان پنهان ميشويم. بعضى با اين تحرک و ابراز وجود سياسى احساس بيگانگى ميکنند. کمونيسمى که در محلات و محافل تبليغ و ترويج ميکند، کمونيسم حاضر در سر قرارهاى سازمانى و جلسات کوچک پنهانى برايشان آشنا و خودى است، اما با کمونيسمى که پرچم خود را وسط شهر بکوبد، کمونيسمى که چنان همه ببينند و به رسميتش بشناسند که آن کارگرى هم که حزب در کوچهاش حضور نداشته بلند شود و بخواهد به اين کمونيستها ملحق شود عادت ندارند. اما بيرون اين پنجره جنگ قدرت هر روز در جريان است. و مدام مجارى و روشهاى جديدى در اين جنگ پيدا ميشود. دخالت ما در مساله قدرت سياسى مستلزم رفتن ما سراغ مکانيسمهاى اجتماعى قدرت در جامعه معاصر است. شناختن و از آن مهمتر به کار بردن اين اهرمها و روشها قطعا ساده نيست. اما تشخيص روشهايى که بطور قطع بکار يک حزب کمونيست کارگرى زمان ما نميخورد چندان دشوار نيست.
21

سنت کلاسيک کمونيستى” يا ميراث اختناق و انزوا

حزب کمونيستى تا حزبى نشود که به اين شيوهها و روشهاى اجتماعى دست ميبرد به قدرت نميرسد. از طرف ديگر از همه جريانات ديگر براى دست بردن به اين اهرمها نا آمادهتر است و امکانات کمترى دارد. اتفاقى که براى کمونيسم افتاده است اينست که بورژوازى توانسته است با تحميل شکستها و سرکوبها و اعمال فشار هرروزه بر کمونيستها، کمونيسم يعنى يکى از احزاب مدعى قدرت سياسى در جامعه که صد و پنجاه سال پيش با همين مکانيسمها ميکوشيد قدرت را به کف بگيرد، را به يک فرقه شبه-مذهبى حاشيهاى تبديل کند که زندگى سياسى خود را در گوشهاى از جامعه تعريف ميکند و هويت خود را در آن گوشه پيدا ميکند و خود اساسا قصد ندارد ديگر از اين گوشه بيرون بيايد. مانند ارگانيسمها و ويروسهايى که در يک يخبندان بزرگ خود را با آن سرما تطبيق ميدهند و زنده ميمانند اما پس از پايان يخبندان و گرم شدن هوا، ديگر به آفتاب و گرما بر نميگردد. به يخ عادت ميکنند و ديگر تنها در آن شرايط زيست ميکنند. آن اجبار بيرونىاى که روزى آن ارگانيسم را ناچار ساخت براى بقاء، خود را با آن شرايط نامساعد تطبيق بدهد، بعد از دو سه سيکل به نحوه و شيوه زندگى قائم به ذات خود آن ارگانيسم تبديل ميشود، ميشود جزئى از وجود او، سنت خود او، هويت خود او و ديگر تصور زندگى ديگرى جز اين برايش غير ممکن ميشود. ما کمونيستها تحت سرکوب زندگى کردهايم. به ما گفتهاند نميتوانيد بيائيد بيرون و علنا و آزادانه بالاى چهارپايه برويد و براى مردم صحبت کنيد، بما گفتهاند ميتوانيد با رفيق خودتان در يکى گوشهاى، در کوچهاى، مخفيانه، جايى که صدايتان را کسى نميشنود هرچه ميخواهيد با هم پچ پچ کنيد. هر دو مجبوريد در آن گوشه زندگى کنيد و با هم حرف بزنيد، هرچه ميخواهيد به هم بگوئيد، به هر زبانى بگوئيد، هر قدر ميخواهيد طولش بدهيد، اين فرقه شماست و با زبان فرقهاى خودتان هر چه ميخواهيد به هم بگوئيد. اما اجازه نداريد اينجا، جلوى مردم، جلوى جامعه دهان باز کنيد. در اين حاشيه ما و امثال ما ياد ميگيريم که حزب کمونيستى را از ابزارى براى مبارزه تبديل کنيم به دالانى براى بيتوته کردن و زندگى، ظرفى براى بودن. براى زيستن، که بايد در آن سنت زندگى کرد، اين سنت سمبلها و الههها و فرشتگان خودش را دارد، مجسمهها و تشريفات خودش را دارد، تاريخ و سنت و حديث و زبان و الفاظ خود را دارد. کار بجايى ميرسد که انگار براى خود اعضاى اين جريان، کمونيسم ابزار مبارزه نيست، بلکه کيشى است که عدهاى که با سرکوب و تبليغات وسيع بورژوازى عليهشان به زندگى در حاشيه جامعه محکوم شدهاند، براى احساس شرافت کردن و معنى دادن به زندگى خود و براى باوراندن اين به خود که دست اندرکار تغيير جهانند، براى خود ابداع کردهاند. اين نوع کمونيست هر گاه از آن سنت بيرون ميايد، ديگر در جامعه غريبه است، دست و پا چلفتى است، هيچکاره است، سرش کلاه ميگذارند و روانهاش ميکنند. تا ميايد بيرون بگويد من ميخواهم انقلاب کنم، يکى که تا ديروز کارى به مارکسيسم نداشته است، استاد دست راستى دانشگاه لندن يا دانشجوى فوق ليسانس پلى تکنيک تهران است و يا فرزند نمازخوان فلان حاج آقاست که فرستادهاند فرانسه درس بخواند، فورى جلويش سبز ميشود که آقا اين حرف شما با مارکسيسم مغاير است، مگر شرايط عينى و ذهنى براى انقلاب شما آماده است؟ و کمونيست ما هاج و واج ميشود که راستى؟ مغاير است؟ و دوباره در لاک خودش فرو ميرود و ميرود که درباره شرايط عينى و ذهنى انقلاب کارگرى و ملزومات رسيدن نوبت تاريخى سوسياليسم در سال ٣٠٠٠ در فرقه خودش بحث کند. تا کمونيست پايش را در ميدان قدرت ميگذارد ٥٠ مبصر اجتماعى پيدا ميشود که بگويد نميشود آقا، شما تئوريک هستيد، شما سنت داريد، شما به قانونمندى تاريخ معتقديد، شما مارکس داريد، طبقهتان کو؟ يادمان مياندازند که ما از جنس متفاوتى هستيم، که ما خود را نبايد آلوده بحث قدرت کنيم. تا ما اسم قدرت را مياوريم، فرياد ميزنند که آى مستبدين و توتاليترها آمدند. حال زندانها مال خود آنهاست، دادگاهها مال خود آنهاست، مردم را خود آنها ميبندند و ميزنند، کورههاى آدمسوزى را خود آنها راه انداختهاند، جنگها را خود آنها راه انداختهاند، هرروز کوهى از چرک و کثافت و تهديد و گلوله را بسمت ما پرتاب ميکنند تا در همان گوشه بمانيم و سربلند نکنيم و به دخالت در جامعه و به مکانيسمهاى اجتماعى دخالت در جامعه و ايجاد تغيير در جامعه کارى نداشته باشيم. برويم زندگى خود در “دنياى چپبکنيم. و رفقا لااقل از بلشويسم به اين سو بخش اعظم چپ راديکال و گروههاى کمونيستى در اين دالانها در حاشيه جامعه زندگى کردهاند.
23
بخش زيادى از روشها و نــُـرمهايى که فکر ميکنيم حقايق و مشخصات ذاتى جنبش ماست، نتايج حقنه شده و “داخلى شده” فشارهاى خارجىاى است که در طول سالها روى ما گذاشتهاند و ابدا متعلق به خود ما نيست. زبان ما زبان غامض قلنبهگويى نيست، هرچند ما بايد انسانهاى هوشمند و مطلعى باشيم که پيچيدهترين مباحثات تئوريک را دنبال کنيم، اما زبان ما زبانى است که بشر معاصر ما راجع به مسائلش با آن حرف ميزند. مشغله ما مشغله فرقه خودمان نيست. مشغله ما مشغله انسان امروز است، هرقدر هم که بايد به صف خودمان برسيم تا صفى قوى باشد. مشغله ما بستهبندى مجدد و باز هم مجدد آنچه پيشينيان ما گفتهاند نيست، بلکه پاسخ دادن به مسائل جامعه معاصر است. من طرفدار غليظترين مارکسيسمى هستم که بشود پيدا کرد. فکر ميکنم غليظترين مارکسيسم آن مارکسيسمى است که ميتواند بر دنياى بيرون تاثير بگذارد. اساس حرف مارکس اين بود که گفت جامعه اصل است. جامعه است که روح ما، فکر ما، عواطف ما، شعور ما، زيبايىشناسى ما و همه چيز ما را شکل ميدهد، و حال درست همان کسانى که جامعه قرار است در تعقلشان اين مکان تعيين کننده را داشته باشد، بيتفاوتترين گروه نسبت به قوانين حرکت و مکانيسمهاى خود جامعه از آب در آمدهاند. وقتى بحث آژيتاتورهاى کمونيست و محافل کارگرى را ميکرديم، داشتيم همين را ميگفتيم که ببينيد حداقل مکانيسمى که خود جامعه براى متحد شدن کارگران بوجود آورده است چيست، بيائيد برويم به اين وصل بشويم و با آن کار کنيم. حرفهايتان را آنجا بزنيد. آنجا گوش شنوا وجود دارد. بحث محافل کارگرى بر سر بازشناسى گوشهاى از مکانيسمهاى واقعى جامعه بود. يادآورى اين بود که طبقه کارگر يک موجوديت اجتماعى و اجتماعا شکل گرفته است. اينطور نيست که کارگران در غياب گروههاى چپ عدهاى آدم منفرد هستند که مات و بى حرکت آسمان را نگاه ميکنند تا يکى بيايد و به آنها بگويد فقر بد است و اتحاد خوب است. گفتيم مطمئن باشيد در هر لحظه در ميان کارگران محافل مقاومت وجود دارد. گفتيم شرط دخالت در سرنوشت جامعه، برسميت شناسى مکانيسمها و قوانين حرکت جامعه است. اين اساس مارکسيسم است. انزوا از جامعه، ناتوانى از دست بردن به مکانيسمهاى جامعه براى جابجا کردن نيرو و ابراز وجود سياسى، عدم حضور در جنگ قدرت، بيتفاوتى به معضلات جارى جامعه و جاخوش کردن در يک موجوديت صنفى و فرقهاى و حاشيهاى، اينها سنتهاى کار کلاسيک کمونيستى نيست، بلکه ميراث اختناق و سرکوب و شکست است. آن تصويرى که از زيست سياسى و روش “کلاسيک” فعاليت کمونيستى داده ميشود را نبايد پذيرفت. اولا، خود اين “کلاسيک” بيست سال قبل چيز ديگرى بود. ثانيا خود ما در تغيير دادن اين “کلاسيک” نقش زيادى بازى کردهايم. در نتيجه من هيچ ارزش خاصى براى اين بحث که اين روش کلاسيک کار کمونيستى نيست قائل نيستم. کار کمونيستى را ما تعريف ميکنيم چيست. و اگر ما بر مبناى عقلمان و نيازهاى سياسى و آرمانهاى اجتماعىمان متوجه ميشويم که بايد به سمت معينى برويم، بايد برويم و نگران اين نباشيم که قبلا کسى اين مسير را نرفته است و اين راه ناهموار و پا نخورده است.
24

حزب و جامعه:از گروه فشار تا حزب سياسى قسمت اول

حزب و جامعه:از گروه فشار تا حزب سياسى قسمت دوم

۱ دیدگاه »

  1. [...] حزب و جامعه:از گروه فشار تا حزب سياسى قسمت اول [...]

    پینگ با وبلاگ آموزشی سازمان جوانان کمونیست — آوریل 11, 2008 @ 2:35 ب.ظ


RSS برای دیدگاه‌های‌ این نوشته. آدرس دنبالک

دیدگاه‌تان را بنویسید:

وبلاگ روی وردپرس.کام.